تبليغاتX
حرفهای خودمونی

حرفهای خودمونی

مجموعه حرفهای دوستانه

درمان سخت ترین سرماخوردگی ها و گلو دردهای شدید

 

درمان سخت ترین سرماخوردگی ها و گلو دردهای شدید

یکی از بیماری هایی که  همیشه گریبان گیر بشر بوده است ، انواع سرماخوردگی ها و عفونتها و گلودرد است . متاسفانه برای رهایی از این بیماری ها از انواع قرص های سرماخوردگی ، آنتی هیستامین (آبریزش بینی ) ، آموکسی سیلین (چرک خشک کن ) و آمپول پنی سیلین استفاده میشود . اما واقعیت امر چیز دیگری است . با استفاده کردن از این قرص ها و آمپول ها فقط بدن مقاومت خود را از دست میدهد و سلولهای بدن فلج میشوند .

 

پس هنگام ابتلا به این نوع بیماری ها چه باید کرد ؟

قبل از پرداختن به جواب این سوال  ،  جالب است بدانید که در آزمایشگاه های پزشکی برای کشت میکروب (افزایش میکروب ) از پنج ماده استفاده میشود . یعنی میکروبها (قارچ  ـ ویروس  ـ باکتری) با خوردن این مواد رشد میکنند ، تعدادشان چندین برابر میشود .

 

این مواد عبارتند از :

 - تمام گوشتها ( سوسیس  ـ کالباس  ـ  گوشت قرمز  ـ مرغ  ـ  تخم مرغ - و..)  و فرآوره های لبنی (شیر  ـ  پنیر  ـ  خامه )

2- خون ( درقصابی ها هنگام چرخ کشیدن گوشت ، آن را نمی شویند . چون اگر گوشت شسته شود ، خوب چرخ نخواهد شد . پس خون بین بافتهای آن باقی خواهد ماند )

3- قند و شکر

4- کاکائو و شکلات

5- آگار ( ماده ای است که از ترکیب دو جلبک و آب ایجاد میشود ) این ماده در شیرینی پزی کاربرد دارد . ماده ی ژله ای که در شیرینی دانمارکی است همان آگار است .

 

پس اگر عفونتی در بدن شما باشد ، با استفاده کردن از این مواد ، عفونت (ویروس) شروع به خوردن از این مواد میکند و مقدارش خیلی زیاد میشود . و بیماری شما درمان نمیگردد.

 

برای رفع سرماخوردگی ، آنفولانزا ، سینوزیت ، گلودرد چه چیزی بخوریم ؟

 

یک رژیم غذایی سه روزه میتواند سختترین نوع این بیماری ها را درمان کند . در این چند روز ( شیر و پنیر -گوشت  ـ تخم مرغ  ـ  شکلات  ـ  چای  ـ  قندو شکر -  کاکائو  ـ  بیسکوییت ) به هیچ وجه مصرف نکنید .

 

صبحانه یک قاشق عسل را روی نان بمالید و بخورید .

*  در طی روز دو بار ( آب + عسل + لیمو ترش تازه ) میل کنید .

* ناهار و شام سوپ بخورید . اما توجه داشته باشد که سوپ  را بدون گوشت تهیه نمایید .

*  یک مشت پونه ی کوهی و یک قاشق سیاه دانه را با هم به مدت نیم ساعت بجوشانید . و عصاره ی آن را با یک قاشق عسل مخلوط کرده ، یک لیوان بعد از صبحانه و یک لیوان قبل از خواب مصرف کنید .

* در حد توان میوه میل کنید .

* غرغره کردن آب نمک ولرم ، از دهان و بینی . قبل از خواب و بعد از بلند شدن از خواب .

 

با رعایت کردن این چند نکته ، سختترین عفونتها بدون استفاده از داروهای شیمیایی درمان میشود .

 

علت این درمان این است که به میکروبهای داخل بدن غذا نمی رسد و میکروبها می میرند

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:10  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

عقاب تیز پر دشتهای استغنا

 

عقاب می تواند 70 سال زندگی کند
اما...
به 40 سالگی که می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند.

 

آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی:

اینکه بمیرد

و یا اینکه یک روند دردناک تغییرات را برای 150 روز تحمل کند

 

 و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند

 

 

در آنجا نوک خود را به صخره یی می کوبد تا آنجا که کنده شود

 

 پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگالهایش را از جا در می آورد

 

پس از آنکه چنگال جدید رویید ، عقاب شروع به کندن پرهای کهنه اش می کند

 

 و پس از گذشت 5 ماه عقاب پرواز تولد مجدد را انجام می دهد و مدتها زندگی خواهد کرد...برای 30 سال دیگر

 

 

چرا تغییر لازم است؟.... بسیار می شود که برای زیستن نیاز است تغییری را ایجاد کنیم...گاهی اوقات نیاز داریم از شر خاطرات و عادات کهنه و سنتهای نادرست گذشته رها شویم

 

 

براي پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابي نيرومند بيايد و از زمينت برگيرد و در آسمانهايت پرواز دهد. بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و برويد و بکوش تا اينهمه گوشت و پيه و استخوان سنگين را که چنين به زمين وفادارت کرده است، سبک کني و از خويش بزدايي، آنگاه به جاي خزيدن، خواهي پريد. در پرنده شدن خويش بکوش و اين يعني بيرون آمدن از زندان درون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 16:51  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

میخواهید با روحیات عاطفی متولدین هر ماه آشنا شوید ؟

میخواهید با روحیات عاطفی متولدین هر

 ماه آشنا شوید ؟

 

متولدین فروردین ماه :

به سوی من بیا

تا تو را حس کنم

و دنیا خواهد دید

داستان عشقی سوزان را

که شعله اش در قلب من خواهى بود

 

به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه ها و پرنسس ها سر می کند.

قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.

 

متولدین اردیبهشت ماه :

عشق را در چشمان من بنگر

چهره ی بر افروخته ام را ببین و عشق را حس کن

به صدای نفس های من گوش کن

و بشنو ترانه ی عشق را

 

عاشقی بی قرار است و کمرو ولی پر شهامت.

موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.

 

متولدین خرداد ماه :

با من به رویا بیا به رویای عشق

بیا تا بر فراز بلندترین کوه گام نهیم

بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا کنیم

بیا تا به دورترین ستاره ها پر کشیم

بر عشق ما هیچ چیز ناممکن نیست

 

بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر ز رویاهای عاشقانه است.

 

متولدین تیر ماه :

بهشت هیچ است

در برابر گام برداشتن در کنار تو

در شبی زیبا

زیر نور ماه

 

دلی نازک و پر ز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.

 

متولدین مرداد ماه :

گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است

و گل های سرخ عطری ندارند

و ستارگان دیگر نمی خوانند

آن گاه که چشم می گشایم و می بینم

با تو نیستم

 

عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمی کند.

 

متولدین شهریور ماه :

شاید به نظر برسد که عاشق نیستم

شاید به نظر برسد که نمی توانم عاشق باشم

شایى به نظر برسى که حتی نمی خواهم عاشق باشم

ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو

که تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت

عشق او شعله ای کوچک ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.

 

متولدین مهر ماه :

با پر شورترین گفتارهای عاشقانه

با ماجراهای عاشقانه ای که خواهیم داشت

با فداکاری هایم در راه عشق به تو

خواهی دید که چگونه دوستت دارم

 

در امور عشقی ورزیده است و زندگی اش پر ز ماجراهای عاشقانه است . . .

زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند.

 

متولدین آبان ماه :

در التهاب شنیدن ترانه ی گام های تو هستم

که به سوی من می آیی

و عاشقم بر انتظار آن لحظه که تو را در کنار خود حس کنم

دوستت دارم

 

هیجان عشق برای او زیبا و پر جاذبه است و در عشق صادق است.

 

متولدین آذر ماه :

نجوایی از سوی تو

نگاهی کوتاه از تو

لبخندی شیرین بر لبان زیبایت

و من خود را غرق در عشق می یافتم

 

خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد.

 

متولدین دی ماه :

روزها ماه ها و سال ها می گذرند

و شاید هیچ چیز عوض نشود

جز من

که بیش از پیش عاشق گشته ام

 

شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر ز عشق دارد.

 

متولدین بهمن ماه :

می خواهم آزاد زندگی کنم

بسان پرندگان مهاجر

ولی قفسی ساخته از عشق تو

جایی است که همواره رو به آن خواهم داشت

 

عشق خود را دیر ابراز می کنى و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در می آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.

 

متولدین اسفند ماه :

من آنی نیستم

که بی عشق زندگی را سر کنم

آن گاه که در رویایی عاشقانه هستم

و چشمانم را می گشایم

و عشق رویایی ام را در تو می بینم

 

در عشق بی نظیر است.جذاب و پر نشاط است.احساساتی و رویایی است

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 12:58  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

عاشق باشیم و عشق بورزیم

 

 

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با کسیکه دوستش دارید  بر خورد میکردید اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید

 

 اگر هر روز شارژش میکردید

باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید

پایِ صحبت‌هایش می نشستید

 پیغام‌هایش را دریافت میکردید

پول خرجش میکردید

براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید

دورش یک محافظ محکم میکشیدید

در نبودش احساسِ کمبود میکردید

حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی

مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید

همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌

و اگر همیشه... همراهِ اولتان بود

با داشتن یک عشق خوب و مهربان هیچکس تنها نیست

الان هم که گوشی ها تاچی شده، اگر همونقدر که گوشی رو تاچ میکنید عزیزتون رو نوازش بکنید کلی خوشبخت می شوید

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 12:48  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

لبخند شاهزاده کوچولو

 
لبخند
 

لبخند

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید ودر نهایت در یك سانحه هوایی كشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود .

پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" آره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.

یك لبخند زندگی مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ریزی ، بدون حسابگری ، لبخندی طبیعی ، زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه این لایه ها منِ حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما را از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوای ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است. آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟

چون انسانی را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك ازلایه هایی را كه نام بردیم روی منِ طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می‌دهد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 13:53  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

فروش کلیه و عوارض بعد از عمل

دوستان و بازدید کنند گان محترم حرفهای خودمونی سلام

امروز دلنوشته بازدید کننده ای را برایتون گذاشتم که دل هر انسانی را به درد می آورد  نمی خوام نصیحت کنم اما  به دلایلی که یک انسان مجبور میشود سلامتی خودش را حراج بگذارد توجه کنید.

 چه مون شده خدایا!!!!!!

من فردی هستم که کلیه خودم رو اهدا کردم.قبل از این که این کار را بکنم پیش چند متخصص نفرولوژی رفتم و همشون اظهار کردند که هیچ اتفاقی برام نمیفته،فقط وفقط تنها توصیه ای که به من کردند این بود که از ورزش حرفه ای بپرهیزم،چون یک کلیه جواب گو نیست،ولی متاسفانه در حال حاضر دچار فشار خون بالا شدم (16)قرص فشار مصرف میکنم و کراتینین خونم بالا رفته(1.5)و هر دو ماه یکبار دارم ازمایش میدم که دیالیزی نشوم .پس بدانید که فرمایشات دکترها کاملا مهمل و بیهوده است.فردی که کلیه اش رو میدهد این مشکلات برایش پیش می اید:در معرض قرار گرفتن بیماری های لا علاجی از قبیل فشار خون بالا که هزارو یک مشکل می افریند،بیماری دیابت که باعث میشود همون یک کلیه هم از کار بیفتد، ودیالیزی شوید ودر صف گیرنده ها قرار گیرید.شمایی که کاملا سالم وتندرست و ورزشکار بودی به یک انسانی که بقییه عمرش را با بیماری های سخت در گیر است تبدیل میشوی،کلا در رژیم غذایی نباید نمک باشد،که این برای من کاری است بس دشوار ،یعنی دیگه نباید فست فود ،سس،ترشی وشور،انواع تنقلات مثل اجیل تخمه چیپس و پفک و دوغ ونوشابه ...... که همشون دارای نمک هستند واین برای یک جوان تقریبا غیر ممکن است،نخوردن گوشت قرمز و کم خوردن گوشت مرغ وماهی چون دارای پروتئین هستندو نخوردن مشروبات الکلی و محدودیت های دیگر.چیزی که من را تا دو ماه بعد از عمل ازرده خاطر کرد این فکر بود که:وااااااااای چقدر بدبخت و بی ارزه و بی جنم هستم که از طریق فروش عضوم کسب درامد کردم که نتونستم مثل بقییه کار کنم وپول در بیارم. من هم مثل خیلی های دیگه قبل از عمل دلایل فوق العاده منطقی وقانع کنندهای برای خودم داشتم ولی بعد از عمل دلایلم جلوی مشکلات پیش امده پوچ شد ،کلام آخر:اگر دچار مشکلات فراوانی هستید از قبیل:نداشتن یک قرون پول،نامزدی که میخواد به خاطر بی پولی شما رو ترک کنه،با کسی تصادف کردی وباید پول دیه بدی واگه ندی به زندان میفتی،میخوای بری خارج و همه کارات درست شده غیر سربازی،میخوای کار بزرگی انجام بدی و سرمایه نداری با پدر و مادرت به مشکل برخوردی و حمایتت نمکنن و میخوای باهاشون لج کنی و...... به خدا به خدا به خدا این راه مشکلت رو حل نمیکنه شاید در همون لحظه مشکلت حل بشه ولی بعدها به مراتب مشکلاتی بزرگتر ایجاد میشه.

به امید روزی که هیچ انسانی در این دنیا گرفتاری اقتصادی و مالی نداشته باشد 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 12:44  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

شباهتهای عجیب عالم طبیعت

شباهتهای عجیب



 
 
هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است..مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد.تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در  عملکرد چشم میشود.
حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.
گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد.  

 تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین ..درسته ..شبیه کلیه انسان هستش ..تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.

ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره.چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه. 
آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت سرویکس و رحم درخانمها بسیار موثر میباشد.امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند.جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه..
انجیر پر از دونه هستش که وقتی که رشد میکنه بصورت دوتایی رو درخت آویزونه.انجیر باعث افزایش تعداد و حرکت اسپرم مرد و همچنین جلوگیری از عقیم شدن میشود.
Sweet potatoes (نمیدونم فارسیش چی میشه )شبیه لوزلمعده هستش که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود.

زیتون به سلامت و عملکرد تخمدان کمک میکند.
کریپ فروت و پرتقال و انواع مرکبات شبیه غده های شیری هستند و در سلامت سینه و جنبش غدد لنفاوی در سینه موثر است.
پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد.امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست.و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 17:39  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

آیا 2012 پایان دنیاست؟

 

بر اساس نظریاتی که ریشه در یک پیش‌گویی از مایای باستان دارد، روز 21 دسامبر / 30 آذر سال 2012 / 1391 روز موعود است و دنیا به پایان خواهد رسید. آیا واقعاً 1سال تا آخرالزمان باقی مانده است؟

اما واقعیت ماجرا چیست؟ آیا واقعاً دنیای ما سال دیگر به پایان می‌رسد؟ و ...

شاید شما هم پس از شنیدن این برنامه، نظر دیگری در مورد این پیش‌گویی پیدا کنید لینک زنده برنامه

http://iranseda.ir/FullItem/?g=892526

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 11:50  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد

 
 
 
لطفا به سؤالات زير پاسخ دهيد:
 
1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد..
 
2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
 
3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
 
4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.
 
نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟
 
نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد..
 
روزهاي تشويق به پايان ميرسد!
 
نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!
 
برندگان به زودي فراموش ميشوند!
 
اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:
 
1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.
 
2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.
 
3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به
 
ياد بياوريد.
 
4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد،
 
 اينطور نيست؟
 
افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند، ثروت
 
بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند ....
 
آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي
 
كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند ...
 
كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است.
 
شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟ و.......... 
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 10:37  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

توصیه های اخلاقی یک ریاضی دان

 
نظر يك رياضيدان در باره زن و مرد (فوق العاده جالب)
 
اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يك =1

اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يك صفر جلوي عدد يك ميگذاريم
:۱۰
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =100

اگر داراي (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =1000

ولي اگر زماني عدد يك رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست
 
پس آن انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت
 
 
(با عرض معذرت از نبودنه چند وقته ام)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 16:3  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

خانه اینجاست. ما اینجاییم (فضاپیمای وویجر)


این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. كارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
 
دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم.
تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬
تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬
زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند.
برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است.. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬
تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬
تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬
تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬
مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬
تمامی ابرستاره ها تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ ما٬ آنجا زیسته اند٬
در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. 
زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید.
این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند.
به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمی توان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬
چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.
تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود.
سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست.
در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی می رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد.
هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه.
خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم.
گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد.
شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد.
برای من٬ این تصویر تاکیدی است
بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 11:16  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

حكايت فوق العاده زيبا و حيرت آور بين يك انسان و يك کوسه

حكايت فوق العاده زيبا و حيرت آور بين يك انسان و يكي از خشن ترين و مخوف ترين جانداران كره زمين رقم خورده
نشستن در يک قايق 3.8 متري و تماشاي يک سفيدي بزرگ 4 متري که بهت نزديک ميشه واقعاً هيجان آوره!




"آرنولد پوينتر" ماهيگير حرفه اي از جنوب استراليا ، يک کوسه سفيد بزرگ رو که در تور ماهيگيريش
گير کرده بود از مرگ حتمي نجات داد. حالا اون يه مشکلي داره : 
ميگه که : " 2 ساله که اون من رو تنها نميذاره. هرجا ميرم دنبالم مياد و حضورش تمام ماهيها
رو مي ترسونه. نمي دونم چيکار بايد بکنم."
خيلي سخته که از دست يک کوسه 17 فوتي خلاص بشي وقتي که کوسه هاي سفيد 
تحت حمايت کنسرواسيون حيوانات وحشي قرار دارن ، اما يک علاقه دوطرفه بين 
"آرنولد" و "سيندي" ايجاد شده. آرنولد ميگه : "هروقت قايق رو نگه ميدارم اون مياد به طرفم
، اون به پشتش مي چرخه و ميذاره شکم و گردنش رو نوازش کنم، خرخر ميکنه، چشماش
و مي گردونه و باله هاش رو بالا و پايين ميکنه و با خوشحالي به آب ضربه ميزنه..."


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 19:18  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

شکنجه با مرگ خاموش

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد. >>>حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد. >>>اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند. >>>دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد: >>>«در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند. >>>هر روز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند. >>>هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند». >>> >>>تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است. >>>با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت. >>>با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند. >>>با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت. >>>و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود. >>>این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود. >>>چقدر در زندگی خود و اطرافیان خود را به صورت خاموش شکنجه کرده ایم؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 10:39  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

توصیه هایی طلایی برای نجات کسانی که سکته کرده اند

 

اگر کسی در حالت سکته قرار گرفت قبل از حمل به بیمارستان، با سوزنی تمیز سر 10 انگشت او را زخمی کنید تا دو قطره خون بیاید و از لخته در مغز جلوگیری شود.

 توصیه های یک پروفسور چینی:

یک سرنگ یا سوزن در خانه نگه دارید : یک روش غیر قراردادی و شگفت انگیز برای بهبود سکته.  این متن را بخوانید شاید روزی توانستید به کسی کمک کنید.

متحیر کننده است. لطفا  این متن را در دسترس بگذارید توصیه های بسیار خوبی  هستند . چند دقیقه صرف مطالعه آن بکنید هرگز تصور نمی کنید که ممکن است زندگی یک نفر بستگی به شما داشته باشد.

پدر من بر اثر سکته فلج شد و سپس مرد. کاش من چیزی در باره این نوع کمک های اولیه می دانستم . هنگامی که  حمله صورت می گیرد مویرگها به تدریج در مغز پاره می شوند. (ایرن لیو)

هنگامی که سکته اتفاق می افتد، آرامش خود را حفظ کنید. مهم نیست قربانی کجاست . او را حرکت ندهید چون مویرگهایش پاره خواهند شد. برای جلوگیری از سقوط قربانی ، کمکش کنید تا بنشیند  سپس می توانید حجامت را شروع کنید.  اگر در خانه یک سرنگ تزریقی داشته باشید خیلی عالی می شود.  در غیر این صورت یک سوزن خیاطی  یا یک سنجاق صاف هم خوب است.

 

1-      سوزن یا سنجاق را روی آتش استریل کنید بعد  با آن سر هر 10  انگشت مریض را خراش دهید.

2-     این طب سوزنی نیست فقط یک خراش یک میلی متری است روی سر انگشتان.

3-     خراش بدهید تا خون خارج شود.

4-     اگر خون خارج نشد، با انگشت خودتان سر انگشت مریض را فشار دهید.

5-     وقتی  از هر 10 انگشت خون خارج شد چند دقیقه صبر کنید تا بیمار هشیاری خود را باز یابد.

6-     اگر دهان قربانی کج شد لاله گوشهایش را آنقدر بکشید تا سرخ شوند.

7-     بعد هر لاله گوش را دو بار بخراشید تا از هر کدام دو قطره خون خارج شود.

بعد از چند دقیقه  قربانی باید هشیاری خود را بدست بیاورد.  منتظر بمانید تا بیمار دوباره وضعیت طبیعی خود را بدون هر گونه علامت غیر عادی به دست بیاورد.  سپس  او را به بیمارستان برسانید.   حرکت سریع آمبولانس در راه بیمارستان و افتادن در دست اندازها با عث پارگی مویرگها می شود.

من در باره نجات زندگی با حجامت از یک دکتر سنتی چینی به نام "ها بو تینگ" که در سون جیوک زندگی می کند آموختم.  به علاوه من در این زمینه تجربه عملی دارم. پس می توانم بگویم که این روش صد در صد موثر است.

در سال 1979 من در کالج "فور گاپ " در " تای چونگ" تدریس می کردم . یک روز بعد از ظهر مشغول تدریس بودم که ناگهان یک معلم دیگر نفس نفس زنان وارد کلاس شد و گفت : " خانم لیو عجله کن بیا ،  سوپروایزر  ما سکته کرده است."  من فورا به طبقه سوم رفتم  و دیدم آقای "چن فو تی ین"  سوپروایزر ما همه علائم سکته را دارد: رنگ پریدگی،  اختلال در تکلم  و کج شدن دهان.

فوراً ا ز یکی از  دانشجویان خواستم تا از داروخانه بیرون مدرسه یک سرنگ بخرد تا با آن سر انگشتان آقای چن را خراش بدهم.  وقتی ازهمه ده انگشتش قطرات خون ( اندازه یک نخود) خارج شد،  رنگ به چهره آقای چن  و روح به چشمانش بازگشت . ولی دهانش هنوز کج مانده بود. پس گوشهایش را کشیدم تا پر ا ز خون شدند وقتی کاملا سرخ شدند،  لاله گوش راستش را دو بارخراش دادم تا دو قطره خون خارج شود. وقتی از هرلاله گوشش دو قطره خون خارج شد ، یک معجزه رخ داد. در عرض 3-5 دقیقه شکل دهانش به حالت طبیعی خود برگشت و تکلمش هم روان و واضح شد.  او را گذاشتیم تا یک مدت استراحت کند و یک فنجان چای داغ هم دادیم بعد کمکش کردیم تا از پله ها پایین برود.  او را به بیمارستان "وی واه" رساندیم.  یک شب در بیمارستان بستری شد و روز بعد  برای تدریس به مدرسه بازگشت . همه چیز به حالت  نرمال در آمد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:55  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

عشق تاریخ مصرف دارد!!؟

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد.

 منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت
منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.
ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.
در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.
ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده.در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش.حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.
يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت وبا علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.
بعد ازچند روزژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد
ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد منصو گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي..منصور با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.

وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي وگفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم.سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت.دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 14:3  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

خیلی زیبا ( فال عاشقانه)

عرض سلام و ادب دارم خدمت همه دوستان و مهمانان عزیر وبلاگ حرفهای خودمونی و ممنوم که با اظهار لطفتان مرا شرمنده محبتهایتان می نمایید امروز برایتان ارمغان جالبی دارم که اگر دوست داشتید می توانیید بر روی آن کلیک کرده و حالشو ببرید البته دوستانی که دلشان برای محبوبی میطپد شاید بیشتر از این لینک استفاده نمایند خیلی لینک جالبی است و حیفم اومد برایتان آدرشو نذارم تا نظر شما چی باشد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 13:36  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

کوک کن ساعت خویش

 

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !

كه مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

كه سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه سحرگاه كسی

بقچه در زیر بغل،

راهیِ حمّامی نیست

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !

ماكیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه در این شهر، دگر مستی نیست

كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 12:22  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

قوانین 100 درصد مردانه

 
هميشه خانم ها به امر شريف «شرط و شروط تعيين کردن» مشغولن
.
ولي حالا وقتشه که ما مردها هم تکليف خودمون رو روشن
خانوما توجه کنن: اينها قانون هاي ما هستن؛
 
توجه بفرماييد که همه قانون ها شماره «1» هستن!
 
1. با شما خريد کردن ورزش نيست. ما هم دوست نداريم فکر کنيم که
 
 هست!
 
1. گريه کردن يعني باج خواستن!
 
1.هر چيزي که مي خواهيد درست بگيد. بذاريد درست روشنتون کنيم؛
 
 با گوشه زدن به جايي نمي رسين. با کنايه زدن به جايي نمي رسين.
 
 با حرفاي مبهم به جايي نمي رسين. صاف و پوست کنده بگين چه
 
مرگتونه!
 
1. هيچ اشکالي نداره اگه سوال هاي ما رو با «بله» و «خير» جواب
 
 بدين. خيلي هم خوشحال ميشيم!
 
1. بي زحمت فقط وقتي مشکلتون رو پيش ما بيارين که بخواهين ما
 
حلش کنيم. ما فقط مشکل حل کردن بلديم. اگه همدردي مي خواهيد
 
بريد پيش بقيه خانم ها!
 
1. اگه براي 17 ماه متوالي سردرد داريد، يه چيزيتون ميشه.
 
خودتونو به دکتر نشون بدين!
 
1. چيزايي که 6 ماه پيش گفتيم رو توي دعواي امروز عليه خودمون
 
 استفاده نکنين. اصلاً مي دونين چيه؟ ما فقط حرفاي هفته پيش
 
يادمونه!
 
1. اگه فکر مي کنين چاقين خب حتماً هستين ديگه. چرا باز مي
 
 پرسين؟!
 
1. اگه از حرف ما 2 تا برداشت مي کنين و يکيش شما رو عصباني
 
يا غمگين مي کنه، پس منظور ما اين يکي نبوده، اون يکي بوده!
 
1. يا از ما بخواهيد يه کاري براتون بکنيم، يا بهمون بگيد چطوري
 
 بايد انجامش بديم. نه هر دو تاش با هم! اصلاً اگه شما بهتر مي
 
 دونيد که چطور بايد انجام بشه، چرا خودتون انجام نمي دين؟!
 
1. اگه خيلي احساس ميکنين که حتماً بايد يه حرفي رو بزنين، حداقل
 
 تا آگهي بازرگاني تلويزيون صبر کنين. نه وسط فيلم!
 
1. کريستف کلمب از کسي آدرس نپرسيد. ما هم نمي پرسيم!
 
1. ما مردا فقط اسم 6 تا رنگ رو بلديم!
 
1. اگه ما پرسيديم «چته؟» و شما گفتين «هيچي»، ما هم فرض مي
 
کنيم چيزيتون نيست. البته ميدونيم که يه چيزيتون هست، ولي به
 
دردسرش نمي ارزه!
 
1. اگه يه چيزي ميگين ولي نمي خواهين جوابشو بشنوين، پس ما
 
 هم يه جوابي مي ديم که نخواهيد بشنويد!
 
1. وقتي مي خواهيم با هم بريم بيرون، هر چي که بپوشين خوبه. به
 
جون خودمون راست مي گيم!
 
1. لباساتون کافيه!
 
1. کفشاتون هم خيلي زياده!
 
1. اندام ما خيلي هم متناسبه. خپل هم خيلي خوبه!
 
1. خانماي محترم، از اينکه اين مطلب رو خوندين متشکريم.
 
 ضمناً اگه قراره امشب جدا بخوابيم اصلاً نگران نباشين. بيرون
 
خوابيدن براي مردا مثل پيک نيکه!
 
لطفاً اگر موافقید لینک مثبت بگذارید اگر نه هم که .....
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 13:51  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

چگونه مردی جذاب باشیم؟

 

در کـانون خـانواده آنـچه باعث تداوم و بقای صـمیـمیـت مـی‌گردد رفتارها و اعمال زن و مرددر قبالبه هم است. در این میان نقش زوجین می تواند در ایجاد فضایی دلپذیر و جذاب بسیار مهم و قابل‌توجه باشد. تاثیرپذیری مـردان در بـرابـر رفـتـار زنان امری بدیهی است و مـی‌تواند حتـی در سرنوشت یک رابطه و کامیابی‌های زندگی مؤثر باشد.

در این کتاب, رهنمودهایی پیشنهاد شده که مردان با به کارگیری آن جذاب‌تر به نظر می‌آیند.در بخش اول, دیدگاه‌های زنان درباره مرد ایده‌آل منعکس می‌شود ، همچنین راهکارهای رسیدن به یک مرد جذاب مورد بررسی قرار می گیرد و از خصوصیات روانی افراد سخن گفته می‌شود.در بخش دوم تیپ‌های مختلف مردان و نظر زنان درباره این گونه مردان مورد بررسی قرار داده می‌شود و در بخش‌های مختلف کتاب از نقش زبان بدن در یک رابطه سخن به میان آورده می‌شود .
در میان فصل‌های کتاب از نظرات دکتر پرویز مظاهری روانپزشک برجسته ،بهره لازم را برده است اگر تمایل داشتید این کتاب را بشنوید به این آدرس مراجعه نمایید

http://iranseda.ir/FullAudioBook/?g=856171

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 9:58  توسط محمد مهدی شادبهر  | 

سالم‌ترین اسطوره معاصر "زن قرمز پوش "

 

آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند. زنی بزک‌کرده، لاغراندام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچه‌ی همیشه‌دردستش و این اواخر روسری و عصایش.

 

تهرانی‌ها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سال‌ها ــ می‌گویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود. اگر این حرف راست باشد، من جزو آخرین کسانی بودم که او را دیده‌اند.  

چنان به اطراف میدان نگاه می‌کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد. بیش‌تر او را در ضلع شمال شرقی میدان، اول خیابان فیشرآباد (قرنی امروز) می‌دیدم. همان‌جایی که امروز پاساژی ساخته‌اند. به پایین میدان نگاه می‌کرد. همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود. آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید. گاهی که خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست. مغازه‌دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا  غذا می‌دادند. بعضی گفته‌اند ره‌گذران به او پول هم می‌دادند و من خود این را ندیدم، ولی می‌دیدم که گاهی لات‌ها و کودکان ول‌گرد و گدا سربه‌سرش می‌گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می‌رفت.  

اسطوره‌ی تهران بود. همیشه ساکت بود و حرف نمی‌زد و اگر مسعود بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را نداشتیم. سپانلو در منظومه‌ی خانم زمان او را به یاد تهران آورد:  

 

«بدان سرخ‌پوشی بیندیش

 

که عمری مرتب به سروقت میعاد می‌رفت

 

و معشوق او را چنان کاشت

 

که اکنون درختی‌ست برگ و برش سرخ».

 

   

و فرشته و سوسن، همان زمان، در ترانه‌ای از زبان او خواندند:  

 

«تو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی

 

دیگه هر چی تو دنیاس دارن رنگ خیالی

 

تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی

 

تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی

 

بی تو غمگینم از این فاصله‌ی سال و زمونا

 

تا تو برگردی می‌شم دود و می‌رم تو آسمونا

 

اون نگاه گرم تو یادم نمی‌ره

 

بوسه‌ی بی‌شرم تو یادم نمی‌ره... ».

 

فیلمی درباره‌اش ساختند و گاهی هنوز از زبان پیرمردها و پیرزن‌ها حرف‌هایی می‌توان شنید،‌ ولی کم‌تر کسی با خود او حرف زده بود. ...

 

آخرین باری که دیدمش سال‌های 60 یا 61 بود و گویا همان سال‌ها ناگهان یک روز دیگر نیامده بود و دیگر نیامد. اسطوره‌ی تهران گم شد و دیگر او را هیچ‌کس ندید...

 

سال‌هاست که از ناپدیدشدن او گذشته است. اما تهران او را فراموش نخواهد کرد. همان‌طور که دیگر اسطوره‌هایش را فراموش نمی‌کند. ...

 

بانوی سرخ‌پوش اسطوره‌ی عشق روزگار ما بود. ...

 

... می‌توان روز تولدش را یافت و این روز را روز عشق نامید و در آن روز همه‌ی عاشقان جفت‌جفت یا یکی‌یکی با لباسی سرخ در میدان فردوسی جمع شوند و به یاد یاقوت و همه‌ی عاشقان گم‌نام و نامدار و به یاد معشوق خود و به حرمت خودِ‌ عشق گل سرخی بر گِردی میدان بنهند. می‌توان این‌گونه انسانی فرهنگ‌سازی کرد.

 

این سالم‌ترین اسطوره‌ای است که از دل همین مردم و کاملاً طبیعی ساخته شده. ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 13:53  توسط محمد مهدی شادبهر  |