سفرنامه اهواز قسمت اول بروجرد و خرم آباد

سلام امروز می خوام سفرنامه نوروز 1403 رو براتون به شکل روز شمار بنویسم تا اگه قصد سفر به استان خوزستان و نوار غربی کشور را داشتین بتونید از مطالبی که براتون می فرستم استفاده کنید

Image Hosted by ImageTitan.com


شروع سفر سوم فروردین
ساعت 6 صبح از تهران به سمت استان خوزستان حرکت کردیم وی چون تلاش داشتیم در طول مسیر از شهرهای مختلف هم بازدید کنیم قرار گذاشتیم ابتدا یک شب در بروجرد توقف کنیم.برای رفتن به بروجرد از تهران ابتدا باید وارد جاده قم شوید و از خروجی استان مرکزی و اراک خارج شوید و از کمربندی اراک وارد جاده اراک به بروجرد شوید فاصله تهران تا بروجرد 392 کیلومتر است و ما با توقفی که برای صبحانه داشتیم حدود 12 رسیدیم بروجرد این رو هم فراموش نکنید که کل مسیر تا بروجرد به شکل آزاد راهی است و بغیر جاهای کوتاهی بقیه مسیر آسفالت مناسبی داره والبته که بروجرد جز استان لرستان است .به هرحال ما ظهر رسیدیم بروجرد و قبل از رسیدن به این شهر شما با جاده ای مواجهه هستین که در جهان کم نظیر است از هر دوطرف مناظر زیبایی چشمانتان را می نوازد و از روبرو رشته کوهی بسیار زیبا خستگی سفر را از تن می زداید پیشنهاد می کنم حتما قبل از رسیدن به بروجرد کنار جاده توقف نمایید و لختی از دین این همه زیبایی لذت ببرید .
بروجرد شهری بود که که قبل از رسیدن به آن می توانستین نمای کلی از اون رو در جاده و قبل رسیدن به آن ببینید شهر به اصطلاح جمع و جور و دارای بافت سنتی و مدرن در کنار هم بود .مردم در این شهر وقتی ازشون سئوال می پرسی برات وقت می ذارند توضیح کامل میدهند و سعی می کنند به درستی راهنماییت کنند .ما تصمیم داشتیم از خانه های بوم گردی استفاده کنیم برای همین متوجه شدیم که منطقه تفریحی گل گشت در بروجرد جایی است که شما می تونید انواع آپارتمان ویلا یا خانه دربستی رو به راحتی پیدا کنید.اونجا با راهنمایی دلسوزانه و پیگیرانه یکی از راهنمایان محلی که در توقفگاه نوروزی حضور داشتند توانستیم طبقه دوم یک ویلای شمالی رو یک شب اجاره کنیم .مساحت این واحد نزدیک دویست بود با یک تراس بسیار بزرگ و میزبانی خانم و آقای مسنی که خیلی مهربان بودند.هزینه یک شب اقامت ما با چونه شد یک میلیون و 100 هزار تومان
پس از مستقر شدن و صرف ناهار و چرت عصرگاهی تصمیم گرفتیم بریم داخل شهر برای چرخیدن ولی خب تیرمان به سنگ خورد به خاطر ایام نوروز و اینکه شاید خود بروجردی ها هم خیلی منتظر مسافر نبودن شهر خیلی خلوت و سوت کور بود و با پرس و جو و سرچ رفتیم بام بروجرد که اونجا هم نسبتا خلوت بود ولی می تواند جز جاذبه های بروجرد حساب شود چون منظره آن در شب خیلی زیبا بود .فردا صبح به قصد سفر به خرم آباد منزل را تحویل دادیم ولی قبلش رفتیم بازار ورشو بروجرد و از خانه های تاریخی بروجرد بازدید کردیم. موزه مردم شناسی بروجرد ، خانه افتخار اسلام طباطبایی و بازار مسقف بروجرد همه در فاصله کمی از هم قرار داشت و توانستیم طی سه الی چهار ساعت کلشون رو ببینیم.یکی از عجائب برود سماور بزرگی بود که در خانه افتخار اسلام طباطبایی قرار داشت که می گفتند بزرگترین سماور ایران است

سفر به خرم آباد چهارم و پنجم فروردین
گویی قرار نبود زیبایی جاده ها و قشنگی های طبیعت استان لرستان به پایان برسد آزاد راهی زیبا لابلای کوه های مرتفع و طبیعتی زیبا ورود ما رو به شهر خرم آباد بفرما می زد .به محض ورد به شهر شما با دریاچه کیو مواجهه می شوید که یکی از جاذبه های تفریحی شهر خرم آباد مرکز استان لرستان است.فاصله خرم آباد تا تهران 488 کیلومتر است و از بروجردتا خرم آباد 87 کیلومتر راه است .در خرم آباد قبلا از امکان اقامتی اداره به مدت دو روز جا رزرو کرده بودیم پس وسایل رو گذاشتیم و حدود ساعت 6 عصر جهت صرف ناهار رفتیم شهر. با پرس جو و سرچ متوجه شدیم پیتزا آگر در ساحل شرقی خیابان گرشاسبی جای مناسبی است .روبروی پیتزا آگر ، فست فود اجاق باشی هم بود که تعریف اونهم شنیده بودیم .ولی استفاده نکردیم .پیتزا آگر کیفیت خیلی خوب و قیمت مناسبی به نسبت فست فودهای تهران داشت بطور مثال پیتزای خانواده ویژه قیمتی حدودی سیصد تومن داشت که با همون ابعاد و کیفیت در تهران کمتر از پانصد تومن پیدا نمی کنید.پس از صرف شام تازه چشمانمون باز شد و زیبایی های شهر رو بهتر دیدیم شهر خرم آباد شهری بسیار سر سبز و از جمله شهر های خطی یا طولی است چرا که رودخانه خرم رود این شهر رو به دوقسمت تقسیم کرده است و بر طبیعت و آب و هوای این شهر بسیار تاثیر گذاشته است ما که ندیدیم ولی مانند رود راین که شهرهای کلن و استراسبورگ رو از هم جدا می کند خرم رود هم همین نقش رو برای خرم آباد بازی می کند.دریاچه کیو که در ابتدای شهر است در واقع یکی از سرچشمه های خرم رود است و جایی بود که بچه هامون فرصت کردن در این رودخانه قایق سواری کنند.بعد از برشگت به خونه فرصتی شد تا با یکی از دوستانم که نزدیک 25 سال بود ندیده بودمش و ساکن خرم آباد بود زنگ بزنم .طبق معمول بچه های با صفای لر انگار نه انگار که سالها بود ندیده بودمش همونجور گرم و صمیمی پاسخم رو داد و قرار گذاشتیم فردا که مصادف پنجم فروردین بود بریم قلعه فلک الافلاک که نگین شهر خرم آباد است رو ببینیم.قلعه فلک الافلاک که به دژ شاپورخواست یا قلعه ۱۲برجی هم شهرت دارد، زمانی برای حاکمان کشور سنگری امن بود تا از قلمروشان حفاظت کنند. چند صد سال پیش در دوره ساسانیان قلعه فلک الافلاک به مساحت ۵۳۰۰مترمربع بر بلندای تپه‌های خرم‌آباد از سنگ، آجر، خشت خام، گچ و آهک ساخته شد. اینجا که از جاهای دیدنی خرم آباد است، از مهم‌ترین مسیرها بین فلات مرکزی با جنوب و غرب ایران بوده است.بعد از قلعه فلک افلاک که موزه مردم شناسی و فرهنگ خرم آباد هم لاتبلای سراهای این قلعه قرار داشت برای صرف ناهار مهمان دوست عزیزم بودم و رستورانی در حاشیه شهر خرم آباد در مسیر جاده خرم آباد پلدختر میزبانمون بود اونجا چنجه سیخی 80 هزار تومن بود.شب تصمیم گرفتیم بریم بام خرم آباد که اونجا هم جایی بی نظیر بود و از همه مهمتر حضور بچه های با صفای لر بود که با موسیقی و رقص زیبای لری جاذبه این شهر و این مکان رو صد چندان کرده بودند روز ششم هم به سرعت رسید و ما پس از بستن بار سفر عازم استان خوزستان و شهر اهواز شدیم (پایان قسمت اول سفر به اهواز)

Image Hosted by ImageTitan.com

اشتباهات فاحش تاریخی فیلم سفیر


سلام خوانندگان گرامی
من منتقد سینما نیستم و این نوشته قرار نیست نقد فیلم باشد .بعنوان یک دانش آموخته تاریخ و دانش آموز تاریخ تنها قرار است اشتباهات تاریخی و اساسی فیلم را برای شما باز گوکنم

نقش اول قیس بن مسهر صیداوی
مطابق با فیلم قیس قرار است به مردم کوفه ورود و حرکت امام حسین را اطلاع دهد و حامل نامه ای برای سیمان بن صرد خزاعی است تا قبایل کوفه را متحد نماید
این کاملا غلط است

روایت صحیح تاریخی نقش قیس این است

  • رساندن نامه‌های کوفیان به امام حسین(ع) در مکه
  • رساندن نامه مسلم از بین راه به امام حسین(ع)
  • برگرداندن جواب امام به مسلم
  • همراهی با مسلم در سفر و رساندن نامه مسلم به امام حسین(ع) در جریان بیعت کوفیان
  • همراهی با امام حسین(ع) و رساندن نامه امام حسین(ع) از حاجر به کوفیان

    در این بین مشاهد می کنید که نامی از نامه امام حسین به قبایل کوفه نیست

    غلط دوم .مطابق با سناریو عبیدالله بن زیاد در کوفه مستقر است که قیام مسلم روی می دهد و همچنین برای آزمودن کوفیان از کوفه خارج می شود و با لباس مبدل دوباره وارد کوفه می شود (این از لحاظ عقلی هم محل اشکال است)

    مطابق با شواهد تاریخی در زمان قیام مسلم نعمان بن بشیر والی کوفه بوده است و وقتی خبر شورش کوفه به شام میرسد یزید ، عبیدالله را با حفظ سمت والی بصره به سمت کوفه می فرستد و عبیدالله با لباس هاشمیان که منسوب به امام حسین است وارد کوفه میشود و به سرعت خودش را داخل دژ دارالخلافه قرار میدهد

    غلط سوم رئیس نگهبانان کوفه در فیلم حسین یا حصین بن نمیر است

    در تاریخ کربلاشخصی به نام حسین بن نمیر وجود ندارد
    اما حصین بن نمیر

    از سرداران بنی‌امیه در دوران معاویه، یزید و مروان بن حکم بود. وی را از سرسخت‌ترین دشمنان امام علی(ع) و همچنین از کسانی دانسته‌اند که معاویه را به انتخاب یزید به جانشینی خود تشویق می‌کرد. حصین بن نمیر در واقعه حره و حمله شامیان به مکه و آتش زدن کعبه، نقش داشت. او با شروع قیام توابین، به عین الورده رفت و این قیام را سرکوب کرد. وی در سال ۶۶ یا ۶۷ق در جنگ خازر به دست ابراهیم بن مالک اشتر، کشته شد.

    همانطور که مشخص شد حصین از سرداران بنی امیه بود که در واقعه کربلا حضور نداشت و دارای شانی به مراتب بالاتر از رئیس شرطه های کوفه بود


    غلط چهارم حضور وزیر کوفه به نام خالد که نقش بسیار پر رنگی در فیلم داشت


    این شخص در هیچ جای تاریخ نامی ندارد و اصولا ما برای والیان نقش وزیر را نمی شناسیم به نظر میرسد نقش خالد جز خیالپردازی های کارگردان است و تاثیر گرفته از نقش تاثیر گذار و تاریخی خالد در صدر اسلام و روایتش در فیلم محمد رسول الله است

    نقش خالد در صدر اسلام

    خالد بن ولید مخزومی از سرداران صدر اسلام، که در نزد اهل سنت به سیف الله یا سیف الله المسلول مشهور است. وی قبل از مسلمان شدن، در جنگ‌های بدر، احد و احزاب در مقابل مسلمانان جنگید و پیش از فتح مکه، اسلام آورد. وی در جنگ موته و فتح مکه شرکت کرد و در جنگ حنین جزو فراریان بود.در تاریخ نه از حضورش در واقعه کربلا نامی برده می شود و نه در دارالخلافه کوفه و در سمت وزیر عبیدالله

    غلط پنجم میمون بازی و بوزینه بازی عبیدالله

    گویی کارگردان نقش یزید را با عبیدالله اشتباه گرفته است یا فکر میکنه که هرکس در دربار است و منتسب به بنی امیه باید میمون داشته باشد در ضمن در یکی از سکانسهای فیلم به یک غلط فاحش تاریخی دیگر هم میرسیم اصولا در کجای تاریخ دربارهای جهان، وزیر یک والی می تواند خراج سالیانه را به جیب بزند و پس مانده آن را برای والی ببرد و والی با علم به دزدی وزیر از او چشم بپوشد (دقت کنید والی نه خلیفه)

    غلط ششم نقش پر رنگ و تاثیر گذار سلیمان بن صرد خزاعی
    گویی این بار هم کارگردان نقش هانی بن عروه را با سلیمان صرد خزاعی اشتباه گرفته است .سلیمان جز توابین کوفه بود که بعد کربلا به هوش آمد و گرنه سلیمان جز همان اصحاب بی طرف شیعیان بود و نقش فعالی در هدایت شیعیان حداقل تا زمان واقعه عاشورا نداشت و یکی از کسانی بود که پشت مسلم را خالی کرد اما بعد از واقعه عاشورا هم جز حضور در نبرد توابین و از بین بردن پوچ و احساسی خودش و سایرین هیچ اقدام دیگری ندارد

    غلط هفتم حضور بی رنگ مسلم بن عقیل در فیلم

    در زمانه پر آشوب آن زمان نبرد بین نیروهای مردمی مسلم و نیروهای حکومتی عبیدالله سرنوشت عاشورا را رقم زد.پیروزی مسلم می توانست راه ورود امام حسین به کوفه را سهل کند و شکست مسلم حادثه عاشورا را رقم زد .حال ببینید سرتاسر فیلم جز نزاع احمقانه خالد با عبیدالله بر سر قیس بعنوان نیرویی تعیین کننده چقدر مخاطب را سر در گم می کند


    و اغلاط دیگر که از حوصله این بحث خارج است

    نتیجه:ضعف شدید مطالعه تاریخی و تزریق کلی اطلاعات غلط تاریخی در سرتاسر فیلم ، سفیر را از جمله فیلم هایی قرار داده است که جز سعی در تحمیق مخاطب برای بر انگیختن احساسات، هدف دیگری را دنبال نمی کند

روز فرهنگ عمومی

"نسل هتل نشین"
سی سال پیش ،خواهر بزرگتر من صبح ها زود بیدارمی شد تا قبل از مدرسه رفتن همه جای خانه را رفت و روب کرده باشد
و بعد ما راهی مدرسه می شدیم . حالا با نسلی مواجهیم که صبح که بیدارمی شود ازهتل خانه اشان خارج می شود چون که
والدینش به عنوان مستخدمین "هتل خانه "همه جا را رفت و روب خواهند کرد .
نسلی که در برابر اتاقی که در آن می خوابد خانه ای که در آن زندگی می کند و ظرفی که در آن غذا می خورد احساس
مسئولیت ندارد؛ آیا در برابر سرزمینی که ازآب وخاک آن بهره مند است حس مسئولیت خواهد داشت؟
برای این نسل "سرزمین" هم چون هتلی است که می توان خورد و خوابید و ریخت و پاشید . از مواهب طبیعی آن بهره مند
شد و بعد اگر باب میل نبود آن را ترک کرد.
"سرزمین" هم مانند"خانه" برای این نسل "هتل" است با این فرق که متاسفانه مستخدم سرجهاز ندارد و همه فقط برای
خوردن و خوابیدن و بردن آمده اند .
این نسل را چه کسی وچه کسانی چنین تربیت کردند؟
کی بود؟ کی بود؟ اتفاقا این دفعه من بودم ، تو بودی ، ما بودیم ، همه بودند. کمی به خود بیاییم وتکانی به خودمان و این
 14 آبان ،روز فرهنگ عمومی است .این روز گرامی باد
کانال تلگرامی ما...
@khabarbaza

گزارش  ورود اسرای کربلا به شام

همراه با کاروان عشق

آذین بندی شهر: یزید دستور داد تا شهر را به هنگام ورود اسیران آذین بندی کنند، سهل بن سعد ساعدی از جمله کسانی است که آذین بندی شهر و سرور و شادی مردم را به هنگام ورود اهل بیت مشاهده و توصیف کرده‌است.

روز ورود: براساس نقل‌های تاریخی، ورود سرهای شهیدان به شام در روز اول صفر بوده‌است.در این روز اسیران را از باب توما یا دروازه ساعات وارد شهر کرده و در ورودی مسجد جامع، بر سکویی که محل نگه‌داری اسرا بود جای دادند.

ماموران پس از آن که اسیران را در شهر شام چرخاندند، به قصر یزید رفتند. زحر بن قیس به نمایندگی از سایر ماموران، جریان واقعه کربلا را به یزید گزارش داد.

یزید پس از شنیدن گزارش دستور داد کاخ را تزیین کرده، بزرگان شام را به حضور طلبید دستور داد اسیران را به قصر وی وارد کنند.گزارش‌ها حاکی از آن است که اسیران را در حالی‌که با طناب به هم بسته بودند، وارد مجلس کردند.در این هنگام فاطمه بنت الحسین گفت:‌ای یزید شایسته است دختران رسول خدا(ص) اسیر باشند؟ در این هنگام حاضران و اهل خانه یزید گرستند.

یزید در حضور اسیران سر امام را در ظرف طلا گذاشته و با چوب دستی به آن می‌زد.وقتی سکینه و فاطمه دختران امام حسین این موضوع را دیدند چنان فریاد زدند که زنان یزید و دختران معاویه صدا به شیون و زاری بلند کردند.در روایتی از امام رضا(ع) آمده یزید سر امام را در تشتی گذاشت و بر روی آن میز غذا نهاد آنگاه با یارانش سرگرم غذا و آبجو خوردن شد، سپس میز بازی شطرنج را روی آن تشت گذاشته و با یارانش به بازی شطرنج مشغول شد. وی هنگامی‌که از هم بازیاش می‌برد، جام آب‌جو را گرفته می‌نوشید و ته‌مانده آن را در کنار تشت که سر بریده امام در آن بود بر زمین می‌ریخت.

بعضی از حاضران به این رفتار یزید اعتراض کردند. از جمله یحیی بن حکم برادر مروان بن حکم که یزید با مشت به سینه وی زد. ابوبرزه اسلمی نیز اعتراض کرد که به دستور یزید از مجلس اخراج شد.

پس از گذشت جریاناتی در شام، امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) در شام برای تنویر افکار عمومی اقدام به سخنرانی کردند، این سخنرانیها به خطبه امام سجاد(ع) و خطبه حضرت زینب در شام معروف است.

از منابع تاریخی و روایی برمی‌آید که اهل بیت امام حسین(ع) در ایام حضورشان درشام، در دو محل اقامت داشتند. ابتدا در ویرانه‌ای بی‌سقف که به خرابه شام معروف است و داستان حضرت رقیه در آنجا رخ داده است.اسیران دو روز در همان محل بودند ولی پس از سخنرانی‌های امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) جو عمومی به نفع آنان برگشت، بدین سبب آنان را به خانه‌ای نزدیک قصر یزید منتقل کردند.

بیشتر مورخان مدت اقامت اسیران در شام را سه روز نوشته‌اند.ولی عمادالدین طبری مدت حضور آنان در شام را هفت روز و سید بن طاووس یک ماه دانسته است.البته وی به ضعیف بودن قول خود اشاره کرده است.


روز دقیق خروج اسیران از شام مشخص نیست. همچنین درباره اینکه آنان در مسیر بازگشت از کربلا گذشته‌اند یا نه، نزد پژوهشگران اختلاف نظرهایی وجود دارد. برخی گفته‌اند آنان هنگام بازگشت در روز اربعین به کربلا رفته‌اند، سید محمد علی قاضی طباطبایی در کتاب تحقیق درباره اولین اربعین حضرت سیدالشهداء(ع) به اثبات آن پرداخته ولی محدث نوری و شیخ عباس قمی این مطلب را نمی‌پذیرند.

هنگامی‌که اسیران کربلا به نزدیکی مدینه رسیدند، امام سجاد(ع) دستور داد در بیرون شهر چادر زدند، به بشیر بن حذلم نیز دستور داد: به شهر برو و خبر شهادت پدرم را به مردم برسان.

بشیر کنار مسجد النبی رفت و با گریه این شعر را خواند:

یا اهل یثرب لا مقام لکم قتل الحسین فادمعی مدرار
ای مردم مدینه دیگر در مدینه نمانید حسین کشته شد واشکهایم جاریست
الجسم منه بکربلاء مضرج والراس منه علی القناة یدار.
پیکرش در کربلا غرقه به خون است وسرش را بر سر نیزه می‌گرداندند.
بشیر به مردم اطلاع داد که امام سجاد با دیگر اهل بیت در بیرونی شهر مستقر شده‌اند. باشنیدن این خبر، همه زنان مدینه از خانه‌ها بیرون ریخته و فریاد آه و واویلا سر دادند، هیچ روزی مثل آن روز،آن همه زن و مرد گریان دیده نشده بودند و پس از رحلت پیامبر(ص) هیچ روزی تلخ‌تر از آن روز برای مسلمان نبود.

گزارش ساعت به ساعت از روز عاشورا با ترکیب اوقات شرعی کربلا با متن مقاتل

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْن. ِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْن. ِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن

عاشورا...عاشورا....عاشورا

گزارش ساعت به ساعت از روز عاشورا با ترکیب اوقات شرعی کربلا با متن مقاتل:

5:47 اذان صبح

امام (ع) بعد از نماز صبح برای اصحابش سخنرانی کرد. آنها را به صبر و جهاد دعوت کرد. و بعد دعا خواند: اللهم انت ثقتی فی کل کرب... خدایا تو پشتیبان من هستی در هر پیشامد ناگواری
آن طرف نماز را به امامت عمر سعد خواند و بعد از نماز صبح به آرایش سپاه و استقرار نیرو مشغول شدند.

ساعت حدود 6 صبح

امام حسین(ع) دستور داد تا اطراف خیمه‌ها خندق بکنند و آن را با خاربوته ها پر کنند تا بعد آن را آتش بزنند و مانع از حمله سپاه از پشت سر بشوند.

7:06 طلوع آفتاب

کمی بعد از طلوع آفتاب. امام سوار بر شتری شد تا بهتر دیده شود. روبه روی سپاه کوفه رفت و با صدای بلند برای آنها خطبه‌ای خواند. صفات و فضایل خودش و پدر و برادرش را یادآوری کرد و اینکه کوفیان به امام(ع) نامه نوشته‌اند. حتی چند نفر از سران سپاه کوفه را مخاطب قرار داد و از حجّار بن ابجر و شبث ربعی پرسید که مگر آنها او را دعوت نکرده‌اند؟ آنها انکار کردند. امام نامه‌هایشان را به طرف آنها پرتاب و خدا را شکر کرد که حجت را بر آنها تمام کرده است. یکی از سران جبهه مقابل از امام(ع) پرسید چرا حکم ابن زیاد را نمی‌پذیرد و آنها را از ننگ مقابله با پسر پیامبر نمی‌رهاند؟ اینجا امام آن جمله معروفشان را فرمودند: أَلَا وَإنَّ الدَّعِيَّ ابْنَ الدَّعِيِّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ: بَيْنَ السِّلَّه وَالذِّلَّه؛ وَهَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّه ... فرد پستی که پسر فرد پست دیگری است. من را بین کشته شدن و قبول شدن و قبول ذلت مجبور کرده. ذلت از ما دور است. سخنرانی امام (ع) حدوداً نیم ساعت طول کشده است.

ساعت حدود 8 صبح

بعد از سخنرانی امام(ع) چند نفر از اصحاب آن حضرت به روایتی بُرَیر که سید القرآء (آقای قرآن خوانهای) کوفه بود (الفتوح) و به روایتی زهیر (تاریخ یعقوبی و طبری) خطاب به کوفیان سخنان مشابهی گفتند.
بعد از سخنان زهیر و بریر، امام فریاد معروف هل من ناصر ینصرنی را سر داد. چند نفری دچار تردید شدند؛ از جمله حُر. فرد دیگری به نام ابوالشعثا و دو برادر که در گذشته عضو خوارج بودند. بعید نیست که کسانی دیگری هم با دیدن شدت گرفتن احتمال جنگ، از سپاه کوفه فرار کرده باشند.

ساعت حدود 9 صبح

روز به وقت چاشت رسیده بود که شمر به عمر سعد پرخاش کرد که چرا این قدر تعلل می کند؟ عمر سعد عاقبت رضایت به شروع جنگ داد. اولین تیر را به سمت سپاه امام(ع) رها کرد و خطاب به لشگریانش فریاد زد: نزد عبیدالله شهادت بدهید که من اولین تیر را رها کردم. بعد از انداختن تیر توسط عمر سعد، کماندارهای لشکر کوفه همگی با هم شروع به تیراندازی کردند. امام به یارانش فرمودند: اینها نماینده این قوم هستند. برای مرگی که چاره ای جز پذیرش آن نیست. آماده شوید. چند نفر از سپاه امام در این تیر باران کشته شدند.

ساعت حدود 10صبح 

بعد از تیراندازی ،یسار، غلام زیاد بن ابیه و سالم غلام عبیدالله ابن زیاد از لشکر کوفه برای نبرد تن به تن ابتدای جنگ بیرون آمدند. عبدالله بن عمیر اجازه نبرد خواست. امام حسین(ع) نگاهی به او کرد و فرمود: به گمانم حریف کشنده ای باشی عبدالله آن دو نفر را کشت. البته انگشتان دست چپش قطع شد.
بعد از این نبرد تن به تن، حمله سراسری سپاه کوفه شروع شد. ابتدا حجار به جناح راست سپاه امام حسین (ع) حمله کرد؛ اما حبیب و یارانش در برابر او ایستادگی کردند. زانو به زمین زدند و با نیزه‌ها حمله را دفع کردند.

همزمان شمر به جناح چپ سپاه امام‌(ع) حمله برد. زهیر و یارانش به جنگ مهاجمین رفتند. خود شمر در این حمله زخم برداشت بعد از عقب نشینی هر دو جناح کوفی، عمر سعد 500 تیر انداز فرستاد که دوباره سپاه امام(ع) را تیر باران و آن حملات، علاوه بر از پا درآمدن هر 23 اسب لشکریان امام(ع) تعدادی دیگر از اصحاب شهید شدند.
اولین شهید، ابوالشعثا بود و 8 تیر انداخت که 5 نفر از دشمن را کشت. امام(ع) او را دعا کرد.
گروهی از سپاه شمر خواستند از پشت سر به امام(ع)حمله کنند زهیر و 10 نفر به آنها حمله کردند.

ساعت حدود 11 ظهر

بعد از این حملات، امام‌(ع) دستور تک تک به میدان رفت

را به یاران داد. اصحاب با هم قرار گذاشتند تا زنده‌اند نگذارند کسی از بنی‌هاشم به میدان برود. انگار برای شهادت با هم مسابقه داشتند. ‌بعضی «در مقابل نگاه امام‌(ع)» شهید شدند. یکی از اولین کسانی که کشته شد، پیرمرد زاهد، جناب بریر بود. مسلم بن عوسجه بعد از او کشته شد. حبیب بر سر بالین او رفت و گفت کاش می‌توانستم وصیت‌های تو را اجرا کنم. مسلم با دست امام حسین(ع) را نشان داد و گفت: «وصیت من این مرد است».
یک بار هفت نفر از اصحاب امام‌(ع) در محاصره واقع شدند، حضرت عباس(ع) محاصره آنها را شکست و نجاتشان داد.

ساعت۱۲:۵۰ اذان ظهر

 حبیب بن مظاهر موقع اذان ظهر شهید شد. چون که نوشته‌اند امام(ع) خطاب به اصحاب گفت یکی برود با عمر سعد مذاکره بکند و بخواهد برای نماز ظهر جنگ را متوقف کنیم. یکی از لشکر کوفه صدا زد: «نماز شما قبول نمی‌شود.» حبیب به او گفت: «ای حمار! فکر می‌کنی نماز شما قبول می‌شود و نماز پسر پیامبر(ص) قبول نمی‌شود؟» به جنگ او رفت اما از سپاه کوفی به کمکش آمدند و حبیب کشته شد. امام(ع) از شهادت حبیب متاثر شد و برای اولین بار در روز عاشورا گریست. رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا رفتن جان خودم و دوستانم را به حساب تو می‌گذارم.»
امام‌(ع) نماز را شکسته و به قاعده «نماز خوف» خواند. گروهی از اصحاب به امام‌(ع) اقتدا کردند و بقیه به جنگ پرداختند. زهیر و سعید بن عبدالله حنفی خودشان را سپر امام کردند. نوشته‌اند سعید بن عبدالله ۱۳ تیر و نیزه خورد و به شهادت رسید. در آخرین نفس از امام پرسید: «آیا وفا کردم؟»

ساعت حدود 13 

 ۳۰ نفر از اصحاب امام(ع) تا وقت نماز زنده بودند و بعد از این ساعت شهید شدند.
بعد از کشته شدن اصحاب، نوبت به بنی هاشم رسید. اولین نفر، حضرت علی اکبر پسر امام حسین(ع) بود. البته الفتوح عبدالله بن مسلم بن عقیل را اولین شهید بنی هاشم خوانده است. این عبدالله بن مسلم، به طرز ناجوانمردانه‌ای شهید شد. شهادت او بر جوانان بنی هاشم گران آمد. دسته جمعی سوار شدند و به دشمن حمله بردند. امام آنها را آرام کرد و فرمود: «ای پسرعموهای من بر مرگ صبر کنید. به خدا پس از این هیچ خواری و ذلتی نخواهید دید.»

 ساعت حدود۱۴

 عاقبت امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) تنها ماندند. عباس(ع) اجازه میدان خواست اما امام او را مامور رساندن آب به خیمه‌ها کرد. دشمن بین دو برادر فاصله انداخت. عباس(ع) دلاور در حالیکه با شجاعت تمام سعی در آوردن مشک آب برای زنان و کودکان داشت در محاصره دشمن دو دستش قطع شده و با عمودی آهنین بر سرش زدند که از اسب بر زمین افتاد. اباعبدلله سراسیمه خود را بر پیکر قطعه قطعه برادر رساند. دشمن کمی به عقب رفت. امام(ع) برای دومین بار بعد از مرگ برادر عزیزش گریه کرد و فرمود «اکنون دیگر پشتم شکست.»

ساعت حدود ۱۵ 

 امام(ع) به طرف خیمه‌ها برگشت تا خداحافظی بکند. همچنین پیراهنش را پاره پاره کرد و پوشید تا بعدا در وقت غارت کردن توسط دشمن برهنه‌اش نکنند. وقت وداع با اهل بیت، کودک شیرخواره اش علی اصغر را به میدان برد تا او را سیراب کند که به تیر حرمله کشته شد.
امام(ع) به میدان رفت اما کمتر کسی حاضر به مقابله با ایشان می‌شد. بعضی تیر می‌انداختند و بعضی از دور نیزه پرتاب می‌کردند. شمر و ده نفر به مقابله امام(ع) آمدند. بعد از شهادت امام(ع)، بر پیکر مبارکش جای ۳۳ زخم نیزه و ۳۴زخم شمشیر شمرده شد.در مقاتل نوشته اند زمانی که امام(ع) در آستانه شهادت بود اما کسی جرات نمی‌کرد به سمت ایشان برود اهل حرم از صدای اسب ایشان ذوالجناح متوجه شده و بیرون دویدند. کودکی به نام عبدالله بن حسن (ع) دوید و به طرف مقتل امام آمد. او را در بغل عمویش کشتند. امام ناراحت شدند و کوفیان را نفرین کردند: «خدایا باران آسمان و روییدنی زمین را از ایشان بگیر!»

ساعت ۱۶:۰۶ اذان عصر

وقت شهادت امام(ع) را وقت نماز عصر گفته‌اند. روایت تاریخ طبری به نقل از وقایع‌نگار لشکر عمر سعد چنین است: «حمید بن مسلم گوید: پیش از آن که حسین کشته شود شنیدم که می‌گفت «به خدا پس از من کس را نخواهید کشت که خدای از کشتن او بیش از کشتن من بر شما خشم آرد.»گوید: آن‌گاه شمر میان کسان بانگ زد که «وای شما منتظر چیستید؟ مادرهایتان به عزایتان بنشینند، بکشیدش!» گوید در این حال سنان بن انس حمله برد و نیزه در قلب امام(ع) فرو برد .

ساعت حدود ۱۷ 

 بعد از شهادت امام(ع)، عده‌ای لباس‌های آن حضرت را غارت کردند که نوشته اند تمام این افراد بعدها به مرض‌های لاعلاج دچار شدند.
غارت عمومی اموال امام حسین(ع) و همراهانش آغاز شد. عمر سعد ساعتی بعد دستور توقف غارت را داد و حتی نگهبانی برای خیمه‌ها گذاشت. یکی از شیعیان بصره به اسم سوید بن‌مطاع بعد از شهادت امام به کربلا رسید و برای دفاع از حرم امام جنگید تا شهید شد

رهیافتگان به کربلا 4

رهیافتگان به کربلا

"زمین مرده زنده می‌شود"

وهب کنار مادرش«قمر» وهمسرش ‌«هانیه» در ثعلبیه به دامداری مشغول بود. او هر روز گوسفندان را به صحرا می‌برد و شب‌ها به خانه باز می‌گشت. وهب تازه با هانیه ازدواج کرده بود و هیچگاه گمان نمی‌کرد زندگی آرام‌شان اگرچه کمی سخت می‌گذشت روزی رنگ حماسه به خود بگیرد. وقتی کاروان امام حسین (ع) در بیابان‌های ثعلبیه این خانواده نصرانی را دید از حال و روزشان پرسید. «قمر» مادر وهب از بی آبی این سرزمین به امام شکایت می‌برد. امام بعد از سخنان قمر به کناری می‌رود تا به سنگی می‌رسد و با نیزه آن سنگ را از جا در می‌آورد. زمین مرده زنده می‌شود و از زیر آن سنگ چون زیرپاهای اسماعیل چشمه‌ای می‌جوشد و آب خوش گوارایی بیرون می‌جهد. قمر بسیار شادمان می‌شود و اشک شوق از چشمانش سرازیر می‌شود. امام رو به آن مادر می‌فرماید:« ما نیاز به یار و یاور داریم. وقتی پسرت برگشت به او بگو که به ما بپیوندد و ما را در دفاع از حق یاری کند.»

از ثعلبیه تا کربلا

امام می‌رود. حالا قمر مانده است و معجزه‌ای که خود با چشمانش دیده است. این مرد که بود که توانست با نیزه‌ای تمام دعاهای او را مستجاب کند؟ این مرد که بود که زمین مرده‌ای را بهچشم برهم‌زدنی زنده کرد؟ این مرد که بود که این چنین غریب نوازی می‌کند؟ وقتی وهب و هانیه بر می‌گردند چشمه‌جوشانی را در کنار خیمه‌گاه خود می‌بینند و مادر هر آنچه را دیده‌است موبه‌مو برایشان بازگو می‌کند. وهب وقتی پیام مرد نادیده را می‌شوند و معجزه‌اش را در می‌یابد. معطل نمی‌کند. بار و بنه را بر می‌دارد و همگی به سوی کاروان امام حرکت می‌کنند. به کاروان که می رسند بی تاب خود را به حضور امام می‌رسانند. وهب و خانواده‌اش یک شبه راه صدساله را طی می‌کنند. آنان ندای حق را با جان و دل می‌پذیرند و تسلیم اسلام می‌شوند. حالا وهب، هانیه و قمر در روزهای ابتدایی اسلام آوردن هم رکاب خاندان رسول خدا می شوند.
ماه عسلی که در کربلا گذشت
وهب و هانیه ماه عسل شان را به کربلا آمده‌اند. آنها تنها ۱۷ روز است ازدواج کرده اند و از روز نهم خود را به کاروان امام رسانده‌اند. هانیه می‌داند این میدان جنگ را بازگشتی نیست. هردو بر چشمان هم طوری خیره می‌شوند که گویی نگاه آخرشان است. عشق به امام و اهل بیت چنان در این خانواده ریشه دوانده که ام وهب روز عاشورا پسرش را صدا می‌زند و تازه دامادش را برای یاری نوه رسول خدا راهی میدان می‌کند و می‌گوید:« از تو راضی نخوام شد مگراینکه به یاری پسر پیغمبر بروی. هرگز به شهادت جد امام حسین (ع) نمی‌رسی مگر با رضایت او و رضایت من.»
اما «هانیه» بی‌قرار است. تحمل فراق همسر چندروزه‌اش را ندارد. نمی‌تواند دل از او بگیرد و برآشفته می‌گوید:« تو وقتی کشته شوی به بهشت می‌روی و همنشین حورالعین خواهی بود. آنگاه هانیه را فراموش می‌کنی. مرا آرام من. مرا نزد امام ببر و در محضر او به من قول بده که در بهشت هانیه را فراموشی نخواهی کرد.»
هردو برای قوت قلب‌هایشان نزد امام می‌روند. هانیه دو حاجت دارد که آمده است آن را به امام بگوید: « من دو حاجت دارم. وقتی وهب شهید شد. من بی سرپرست می‌شوم. مرا به اهل بیت خودتان ملحق کنید. دوم اینکه وهب که شهید شود با حورالعین محشور می‌شود. شما گواه باشید که مرا فراموش نکند.»
امام وقتی عشق هانیه به همسرش را می‌بیند. منقلب می‌شود. او را آرام می‌کند و به هانیه قول می‌دهد که خواسته‌های او اجابت می‌شود. حالا وهب می‌ماند و میدان جنگ…

وهب بالاخره راهی می‌شود. او جوان خوش سیمایی است که تنها چند روز است اسلام آورده اما چنان به اسلام مومن است که جانش را سپر دین خدا کرده است و آمده است از حریم اهل بیت دفاع کند. وهب به میدان جنگ می‌تازد جماعت زیادی از یزیدیان را به هلاکت می‌رساند. سپس دوباره به سوی مادر بر می‌گردد می‌گوید:« آیا از من راضی شدی؟»
ام وهب رو به فرزندش فریاد می‌زند:« از تو راضی نمی‌شوم مگر زمانی که در پیشگاه حسین(ع) کشته شوی.» وهب به میدان بر می‌گردد. چنان جان‌فشانی می‌کند که سپاهیان یزید خیره به جنگاوری او می‌شوند.. بعد از آن در این کارزار و جنگ نابرابر هر دو دستش فدای اسلام می‌شود. هانیه با عمودی وارد کارزار می‌شود. امام از او می‌خواهد که برگردد و دوباره بر به سمت کاروان بر می‌گردد.
وهب اسیر می‌شود. او را نزد عمربن سعد می‌برند.عمر از صلابت و رشادت این تازه مسلمان به حرف آمده است. به دستور او سر از گردن وهب جدا می‌کنند و به سمت کاروان امام می‌اندازند. اما قمر این لحظه را تاب نمی‌آورد. او سر وهب را در آغوش می‌گیرد و خوشحال است که در پیشگاه خاندان رسول خدا روسفید شده است. سپس سر را به سوی یزیدیان پرتاب می‌کند و مقتدرانه فریاد می‌کشد: « ما متاعی را که در راه خدا داده ایم. پس نمی‌گیریم.»
هانیه بر بالین بی سر همسرش نشسته است و سخت اشک می‌ریزد. شمر وقتی این صحنه را می‌بیند به غلام خود دستور می‌دهد او را بکشد. بعد از آن غلام عمودش را بر سر هانیه فرو می آورد تا هانیه که چندی قبل دل نگران دوری از وهب بود. حتی ساعتی را بدون او سپری نکند

رهیافتگان به کربلا 3

پدیده دو برادر خوارج در صحرای کربلا 

از پدیده های دشت نینوا، «سعد» و «اَبوُالحُتُوف»، دو برادرند که همراه با یزیدیان برای مبارزه با حسین (ع) رزم جامه پوشیده اند؛ از خوارجند و حتی گفته میشود با سابقه حضور در نهروان علیه علی (ع). شاید حضورشان در صحرای کربلا و مقابله با فرزند امیرالمؤمنین (ع) هم از کینه چند ده ساله از مولا (ع) بوده باشد.

روز عاشورا وقتی اصحاب امام، همگی به شهادت رسیدند، ندای « اَلا ناصِرٌ یَنْصُرُنا؟» ی سیدالشهدا و در پی آن، شیون و زاری اهل حرم، زنان و کودکان، بلند شد.

دل سعد و ابوالحتوف، صرفا با ندای امام و زاری اهل بیتش لرزید و «مظلومیت» حسین (ع) آنها را منقلب کرد.

این دو برادر با شعار « لا حُکْمَ إلاّ لِلّهِ وَلا طاعَةَ لِمَنْ عَصاهُ» یعنی همان شعار مشهور خوارج علیه امیرالمؤمنین (ع) به سپاه امام حسین(ع) پیوسته و با یزیدیان جنگیدند تا هر دو به شهادت رسیدند.

این اتفاق اشارات عجیبی دارد؛ اینکه صحرای کربلا، شهدایی با سابقه خوارج دارد و همگی شیعه به معنای مرسوم نبودند؛ اینکه این خوارج از بسیاری از شیعیان اسمی پیشی گرفتند؛ اینکه میشود در ساعات پایانی عمر هم عاقبت به خیر شد و به جبهه حق پیوست از جمله این اشارات است.

اما این هم از اشارات ماجرای شهادت این دو برادر است: اینکه صرف توجه به مظلومیت حسین (ع) و منقلب و غصه دار شدن برای او، بر خلاف اینکه انسان را از حرکت بازدارد، آدمها را به مبارزه با ظلم سوق می دهد و به آسمانها و درجات عالی می رساند. آری، «حسین، جنس غمش فرق می کند».

رهیافتگان به کربلا 2

هیافتگان به کربلا

بریر بن خضیر

مدافعان حریم اهل بیت در کربلای سال ۶۱ هجری قمری تعداد اندکی بودند اما وفای آنان برای همیشه در تاریخ مثال زدنی شد. صوت خوش قرآن «بریر» آرام تمام دل هایی است که عشق به امام و دفاع از حریم اهل بیت آن ها را به این دشت شهادت کشانده است. بریر معلم قرآن است. شیرمردی ست از خاندان «بنی مشرق» که از توابع یمن بودند. اما او سالهاست در مسجد کوفه قرآن خوانده و آن را تفسیر کرده است. اما کوفیان چه کورکورانه بر فرزند قرآن ناطق پشت کردند. بریر تا ندای «هل من ناصر ینصرنی» امامش را که می‌شنود. درس و بحث را رها می‌کند و همراه امام می‌شود تا این بار قرآن خدا رو طوری دیگری تفسیر کند.
بریر در کوفه زندگی می‌کرد همه او را سرآمد عابدان شهر می‌دانستند. او استاد فن قرائت و تفسیر قرآن بود. سن بالایی داشت اما ندای امام را که شنید. درنگ نکرد و چون جوانی مشتاق کوفه را بدرود گفت و راهی مکه شد و در راه به قافله امام پیوست و همراه او به کربلا آمد. کاروان امام هفت روز در کربلا سپری میکند. همه می‌دانند این راه جز شهادت بازگشتی نیست. امام سپاهیان خود را جمع می‌کند و با آنها حرف می‌زند و از اوضاع زمان و جدایی از ارزشها می‌گوید. راه امام راه شهادت است. یاران همه می‌دانند اگرچه سرهاشان بر نیزه خواهد رفت. اگرچه جسم‌شان قطعه قطعه خواهد شد. اما این نعمتی است که خدا تنها نصیب آنان کرده است و آیندگان تا ابد برای آنها خواهد گریست. بریز از جا بر می‌خیزد و رو به امام می‌گوید:« یابن رسول الله، خدا بر ما عنایت کرده تا در کنار تو بجنگیم و قطعه قطعه شویم. تا جدت رسوال الله در قیامت ما را شفاعت کند. اف بر آنان که فرزند دختر رسول خدا را یاری نکردند. وای بر آنها چگونه می‌خواهند جواب پروردگارشان را بدهند. اف بر آنها که آتش دوزخ در انتظارشان است. »
امام امشب را از یزیدیان مهلت گرفته است. تا عبادت کند. کسی چه می‌داند شاید معلم مشهور قرآن مسجد کوفه نیز در گوشه‌ای نشسته‌است و با حزن قرآن می‌خواند. حزن بر غربت اسلام و بر امام زمانش امااو چهره‌ای بشاش دارد. نقل است در شب عاشورا بریر شور و شعف خاصی داشت. طوری که با اصحاب مزاح می‌کرد. آنقدر که «عبدالرحمن بن عبد» به او می‌گوید:«‌مرا به حال خود واگذار؛ به خدا قسم وقت مزاح نیست. » اما بریر در جواب او می‌گوید:« به خدا قسم تمام بستگان من می‌دانند که هرگز اهل شوخی و مزاح نبوده ام. ولی اکنون از آینده خوشحالم. میان ما وبهشت فاصله‌ای باقی نمانده‌است. تنها مانع، حمله و شهادت است که دوست دارم به زودی محقق شود.
امام چندین مرتبه سخنرانی می‌کند. در یکی از خطبه‌ها امام روبه یاران خود می‌گوید که مرا تنها بگذارید چون مقصود این گروه من هستم. حاضران هرکدام به پا خواستند و تصمیم به یاری امام گرفتند. بریر از امام خواست تا نزد عمرسعد برود او را اندرز دهد. امام صلاح را به خود او واگذار کرد و بریر آماده شد و به مقر دشمن رسید. داخل خیمه عمر رفت و بدون آنکه سلام کند نشست. سلام نکردن بریر به مذاق عمر خوش نیامد و گفت:«آخر من مسلمانم و خدا و رسول را می‌شناسم. چرا سلام نکردی؟ » بریر جواب داد:« اگر مسلمان بودی و به خدا و رسول ایمان داشتی با فرزندان و خاندان او وارد جنگ نمی‌شدی و آب را بر آنان نمی‌بستی. تو ادعای مسلمانی داری ولی با محمد مصطفی می‌جنگی. این چه دینی ست که تو داری؟ آب را در مقابل حسین و فرزندان اهل بیت بسته ای. آنان آب را می بینند ولی کودکانشان از تشنگی هلاک می‌شوند. در حالی که لشکر و سگان تو و همه پرندگان این بیابان از این آب می‌نوشند. من چگونه تو را مسلمان بدانم؟ » عمر هیچ ندارد که در جواب او بگویدو تنها به جمله‌ای بسنده می‌کند:« چه کنم که حکومت ری را می‌خواهم. » بریر که بلاهت و دنیادوستی این فرمانده سپاه اشقیا را که می‌بیند مایوس باز می‌گردد.
روز موعود فرا می‌رسد. بریر امروز قرار است هرچه از سالها تعلیم و تدریس کتاب خدا آموخته است در این دشت تفسیر کند. یکی از یزیدیان به نام«یزیدبن معقل» به کارزار می آید و صدا می‌زند:« ای بریز رفتار خدا را با خود چگونه می‌بینی؟ » و بریر مقتدرانه فریاد می‌زند:« به خدا خوب است. ولی بر تو بد است. » این نزاع به مباهله می‌کشد. و هر دو یکدیگر را به مباهله

دعوت می‌کنند. هر دو پیش چشم لشکریان کوفه دست به دعا بر می‌دارند و یکدیگر را نفرین می‌کنند. سپس بعد از آن آماده مبارزه می‌شوند. بعد از جنگی سبک و کوتاه بریر با ضربه‌ای سنگین به یزید او را به زمین می‌اندازد و سپس با ضربه شمشیر او را نقش بر زمین می‌کند تا این مباهله این گونه به پایان برسد.
بعد از آن بریر رجزگویان یزیدیان را به مبارزه دعوت می‌کند. اما با اینکه کهنسال است هیچ‌کس تاب رویارویی با او را ندارد. او در میدان رزم راه می‌رود و این‌گونه رجز می‌خواند:« من بریر فرزند خضیر هستم به شما زیان می رسانم ولی زیان نمی بینم اهل خیر و شرف، مرا می شناسند این چنین عمل نیک من، معروف است. او تعدادی از یزیدیان را به هلاکت رساند. تا اینکه« رضی بن منقذ عبدی» به او حمله برد و بریر او را به زمین می‌زند و برسینه‌اش می‌نشیند. در این هنگام «کعب ازدی» از پشت با نیزه و شمشیر بر بریر حمله می‌برد و او را به شهادت می‌رساند.

یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما

رهیافتگان به کربلا

رهیافتگان به کربلا

سعید بن عبدالله حنفی

«سعید» دلداده اباعبدالله است. دلاوری است از قبیله «بنی حنیفه بن لجیم» که به شجاعت و عبادت شهره است. عشق امام سعید را بارها به بیابان ها کشانده است. سعید ۶ ماه تمام مسافر بیابان است تا نامه های امام و کوفیان را به دست هم برساند. امام به وسیله سعید به کوفیان پیام می دهد که مسلم بن عقیل را به عنوان فرستاده خود به کوفه می فرستد. مسلم وقتی وارد کوفه شد و سخنرانی کرد. عابس و حبیب بن مظاهر نیز خطبه خواندند و بعد از آنها سعید به پا خواست و قسم یاد کرد که به یاری امام خود بر می‌خیزد. سعید بعد از آنکه پیام مسلم را به امام در مکه می‌رساند. همراه کاروان امام می‌شود تا اینکه به کربلا می‌رسد.

شب عاشورا بعد از سخنان حضرت سعید مظلومیت امامش را تاب نمی‌آورد و فریاد می‌زند:« یابن رسول الله به خدا سوگند ما دست از یاری شما برنمی‌داریم. به خدا سوگند اگر من کشته شوم و سپس زنده شوم و هفتاد مرتبه مرا بسوزانند و خاکسترم را بر باد دهند دست از یاری شما نمی‌کشم.»
سعید سپر بلای امام زمانش شد
روز عاشورا وقتی امام قصد نماز می‌کند. به سپاهیان می‌گوید که وقت نماز را به یزیدیان هشدار دهند تا برای ادای نماز مدتی دست از جنگ بکشند. اما آنها قبول نمی‌کنند و جنگ را ادامه می‌دهند. امام بی‌توجه به یزیدیان نماز را همراه کاروان به جماعت اقامه می‌کند. هنگام نماز سعید چون سپری مستحکم روبروی امام می‌ایستد و سینه‌اش را سپر تیرهایی می‌کند که دشمن به سوی امام پرتاب می‌کند. بعد از پایان نماز امام هرچه این طرف و آن طرف حرکت کرد سعید سایه به سایه او رفت و تیرها را به جان خرید طوری که طاقتش تمام شد و بر زمین افتاد. طوری که نقل است علاوه بر زخم‌های نیزه و شمشیر ۱۳ تیر بر پیکرش اصابت کرده بود و او در این حال می‌گوید:« خدایا همان گونه که قوم عاد و ثمود را لعنت کردی. کوفیان را نیز مورد لعن خود قرار بده. خدایا سلام و درود مرا به پیامبرت برسان و درد و رنجی که در اثر زخم‌هایم تحمل کردم را به آن حضرت ابلاغ کن. زیرا من در یاری پیامبرت خواستار پاداش توام.»
سعید بعد از آن رو به امام زمانش می‌کند و می‌گوید: « ای فرزند رسول خدا؛ آیا از من راضی هستی؟ آیا من به پیمان خود عمل کرده‌ام؟»
و امام حسین (ع) در جواب یار با وفایش می‌گوید:«آری، تو در بهشت پیشاپیش من قرار داری

زیانکاران کربلا 4

زیانکاران در کربلا

۱- هرثمة بن ابی مسلم

هرثمه، به همراه سپاهیان امام علی (ع) در جنگ صفین شرکت کرد. در بازگشت، سپاه امام در کربلا توقف نمود. هرثمه می گوید: پس از برپایی نماز صبح، حضرت امیر (ع) مشتی از خاک کربلا را برداشت و آن را بویید و فرمود: " ای خاک! همانا از تو مردمی محشور می شوند که بدون حسابرسی وارد بهشت می گردند."

ابن ابی مسلم، یکی از نیروهای اعزامی «عبیدالله بن زیاد» به کربلا بود، او می گوید: هنگامی که به سرزمین کربلا رسیدیم، به یاد آن حدیث افتادم، بر شترم نشستم و به سمت امام حسین (ع) رفتم. پس از عرض سلام، حدیثی که از پدر والای ایشان شنیده بودم بازگو کردم، امام فرمود: «با ما هستی یا بر ضد ما؟»
گفتم: «نه با شما هستم و نه بر شما! دخترانم را در شهر نهادم و از ابن زیاد بر ایشان نگرانم.»

حضرت در پاسخ فرمود: « برو! تا آن که قربانگاه ما را نبینی و صدای ما را نشنوی، قسم به آن که جان حسین در دست اوست، اگرکسی امروز صدای ما را بشنود و به یاریمان نشتابد، هر آینه خداوند او را با صورت در دوزخ می افکند.»

اگر فقدان توکل و دلبستگی به دنیا قرین زندگی انسان گردد، اندیشه و دیدگاهی چون هرثمه خواهد داشت؛ او که خود شاهد همراهی زن و فرزند امام حسین و سایر بنی هاشم و حضورشان در صحنه بحرانی کربلاست، از فرزندان خود یاد می کند و به بهانه نگرانی حال آنان، از همراهی با حجت خدا روی گردان است. «انما اموالکم و اولادکم فتنة و الله عنده اجر عظیم.

زیانکاران کربلا 3

زیانکاران در کربلا

۲- عبیدالله بن حر جعفی

عبیدالله، از اشراف، شجاعان و شعرای معروف کوفه بود و در گروه پیروان عثمان قرار داشت. پس از قتل عثمان کوفه را به قصد شام ترک گفت و در کنار معاویه جای گرفت و با سپاه او در جنگ صفین شرکت جست. وی پس از شهادت حضرت علی (ع) به کوفه بازگشت.

ابن حر، در منزل بنی مقاتل، با کاروان امام حسین (ع) مواجه شد، حضرت نخست «حجاج بن مسروق » را به منظور همراهی و یاری نزد او فرستاد، لیکن عبیدالله بن حر به فرستاده امام جواب رد داد و گفت: «به خدا سوگند از کوفه بیرون نیامدم جز آن که اکثر مردم خود را برای جنگ مهیا می کردند و برای من کشته شدن حسین (ع) حتمی گردید. من توانایی یاری او را ندارم و اصلا دوست ندارم که او مرا ببیند و نه من او را!»

پس از بازگشت حاجیان از مکه امام خود به همراه چند تن از یارانش به نزد عبیدالله رفت و پس از سخنان آغازین به وی چنین فرمود: «ابن حر! مردم شهرتان به من نامه نوشته اند که همه آنان به یاری من اتحاد نموده و پیمان بسته اند و از من درخواست کرده اند که به شهرشان بیایم، ولی واقع امر بر خلاف آن چیزی است که ادعا کرده اند، تو در دوران عمرت گناهان زیادی مرتکب شده ای، آیا می خواهی توبه کنی تا گناهانت پاک گردد؟ !» ابن حر گفت: «چگونه؟»

امام فرمود: «فرزند دختر پیامبرت را یاری کن و در رکابش بجنگ.»
ابن حر گفت: «به خدا قسم کسی که از تو پیروی کند به سعادت ابدی نائل می گردد، ولی من احتمال نمی دهم که یاری ام به حال تو سودی داشته باشد، زیرا در کوفه برای شما یاوری نیست. به خدا سوگندت می دهم که از این کار معافم دار، زیرا نفس من به مرگ راضی نیست و من از مردن سخت گریزانم. اینک اسب معروف خود «ملحقه » را به حضورت تقدیم می دارم، اسبی که تاکنون هر دشمنی را که تعقیب کرده ام، به او رسیده ام و هیچ دشمنی نیز نتوانسته است به من دست یابد! شمشیر من را نیز بگیر، همانا آن را به کسی نزدم جز آن که مرگ را بر آن شخص چشانیده ام!»

امام در برابر سخن نسنجیده و نابخردانه ابن حر چنین فرمود:
«حال که در راه ما از نثار جان دریغ می ورزی، ما نیز به تو و به شمشیر و اسب تو نیاز نداریم، زیرا که من از گمراهان نیرو نمی گیرم . تو را نصیحت می کنم همان گونه که تو مرا نصیحت نمودی، تا می توانی خود را به جای دور دستی برسان تا فریاد ما را نشنوی و کارزار ما را نبینی، فوالله لایسمع واعیتنا احد و لاینصرنا الا اکبه الله فی نار جهنم؛ به خدا سوگند اگر صدای استغاثه ما به گوش کسی برسد و به یاریمان نشتابد خداوند او را در آتش جهنم خواهد افکند.»

دنیازدگی و مرگ گریزی «ابن حر»، مانع وزش نسیم سعادت بر زندگی گناه آلودش شد، نسیم روح افزایی که می رفت کردار ناشایست گذشته اش را محو و او را در صف صالحان و شهدا قرار دهد.

گرچه عبیدالله بن حر، امام را در منزل بنی مقاتل ترک گفت، اما حسرت و پشیمانی ابدی بر باقی مانده عمرش سایه افکند و زندگی اش را قرین تاسف و ماتم ساخت حتی در سروده هایش آهنگ ندامت و حسرت پدیدار گشت.

فیالک حسرة ما دمت حیا
تردد بین صدری و التراقی
حسین حین یطلب بذل نصری
علی اهل الضلالة والنفاق
ولو انی اواسیه بنفسی
لنلت کرامة یوم التلاق

- آه از حسرتی که تا زنده ام در میان سینه و گلویم در جریان است.
- آن گاه که حسین برای برانداختن اهل گمراهی و نفاق از من یاری طلبید.
- اگر آن روز جانم را برای یاری اش می نهادم، روز قیامت به کرامت و جایگاه والا دست می یافتم.

ابن زیاد، پس از آگاهی از ندامت «ابن حر»، او را به کاخ خود فرا خواند و «ابن حر» به هر تدبیری که بود توانست از دستش بگریزد. او سرانجام خود را به کربلا رسانید و در مقابل قبر مطهر امام حسین (ع) ایستاده و قصیده معروف خود را - که بیش از چهارده بیت آن در دست نیست - سرود. بعضی از ابیات آن از این قرار است:

یقول امیر قادر و ابن غادر
الا کنت قاتلت الحسین بن فاطمه
و نفسی علی خذلانه واعتزاله
و بیعة هذا الناکث العهد لائمه
فیا ندمی ان لا اکون نصرته
الاکل نفس لاتسدد نادمه
و انی لانی لم اکن من حماته
لذو حسرة ما ان تفارق لازمه

عبیدالله بن حر، پس از مرگ یزید و فرار ابن زیاد، با قیام مختار همصدا شد و به همراه گروهی به مدائن رفت ، ولی سپس در کنار «مصعب بن زبیر» با «مختار» جنگید. پس از مدتی «مصعب » به او مظنون شد و او را حبس کرد. مدتی بعد با شفاعت گروهی از قبیله «مذمح » وی را آزاد ساخت. ابن حر، پس از آزادی به عبدالملک مروان پیوست و چون به کوفه آمد شهر را در دست کارگزاران «ابن زبیر» دید. او مورد تعقیب خصم قرار گرفت و با بدنی مجروح بر کشتی سوار شد تا از فرات عبور کند، وی برای فرار از اسارت خود را در آب انداخت و کشته شد.

مورخان، مرگ او را در سال 68 ه.ق نوشته اند. گویند که «مصعب بن زبیر» «عبیدالله بن حر» را بر دروازه کوفه آویخت.

زیانکاران درکربلا 2

زیانکاران درکربلا

۳- عمرو بن قیس

عمرو، به همراه پسر عموی خود در منزل بنی مقاتل به محضر امام حسین وارد شد. در ابتدا عموزاده اش به امام گفت: «این سیاهی که در محاسن شما می بینم از خضاب است یا موی شما بدین رنگ است؟»

حضرت فرمود: «خضاب است، موی ما بنی هاشم زود سپید می شود... آیا برای یاری من آمده اید؟»
عمرو بن قیس گفت: «عایله زیادی دارم، مال بسیاری از مردم نزد من است و نمی دانم کار به کجا می انجامد . خوش ندارم امانت مردم از بین برود!» پسر عمویش نیز همانند او پاسخ داد.

امام فرمود: «فانطلقا فلاتسمعا لی واعیة، و لاتریا لی سوادا، فانه من سمع واعیتنا او رای سوادنا فلم یجبنا و لم یغثنا کان حقا علی الله عزوجل ان یکبه علی منخریه فی النار؛ پس از این جا بروید، تا فریاد ما را نشنوید و ما را نبینید، همانا هر کس ندای ما را بشنود و یا ما را ببیند و پاسخ نگوید و به یاریمان نشتابد، سزاوار است که خداوند او را به بینی در آتش افکند.»

گردباد دنیاگرایی در پوشش فرینده عائله مندی و امانت داری مردم، ابن قیس و عموزاده او را در دام خود نهاد و آن دو را از همراهی با کاروان نور و راه یابی به بهشت جاودان بازداشت و در کویر نفس سرکش جای داد. «و ما الحیوة الدنیا الا متاع الغرور.»

زیانکاران کربلا

زیانکاران در ‌کربلا

مالک بن نضر ارحبی و ضحاک بن عبدالله مشرقی

ضحاک، به همراه مالک بن نضر ارحبی به حضور امام حسین (ع) رسید، این دیدار ظاهرا در کربلا صورت گرفت، امام پس از خوشامدگویی، سبب حضورشان را جویا شد، آنان در پاسخ گفتند: برای عرض سلام خدمت رسیدیم و از خدا عافیت و سلامت شما را خواستاریم، مردم برای جنگ با شما جمع شده اند! نظر شما چیست؟
امام پاسخ داد: «حسبی الله و نعم الوکیل؛خدا مرا کفایت می کند و چه نیکو وکیلی است.»

آن دو برای امام دعا کردند، آن گاه حضرت فرمود: چرا مرا یاری نمی کنید؟ مالک بن نضر با بیان این جمله که: من مقروض هستم و عیال دارم، دعوت امام را رد کرد و رفت.

ضحاک بن عبدالله نیز مشابه سخن ابن نضر را گفت و سپس حضور موقت و مشروط خود را در کنار امام پیشنهاد داد و گفت: تا آن جا از شما دفاع خواهم کرد که دفاع من به حال شما مفید باشد، در غیر این صورت در جدایی از شما آزاد خواهم بود، امام نیز پذیرفت.

او در روز عاشورا، دلیری به خرج داد و امام بارها او را تشویق و دعا فرمود. چون جمله یاران امام حسین (ع) - جز سوید بن عمر و بشیر بن عمرو - به شهادت رسیدند، او نزد حضرت آمد و شرط پیشین خود را یادآور شد و از ایشان اجازه بازگشت خواست، امام هم آزادش گذاشت.

او که قبلا اسب خود را در یکی از خیمه ها پنهان کرده بود، پس از اذن امام، سوار بر اسب شد و فرار کرد. تعدادی از سربازان «ابن سعد» به تعقیب او پرداختند، ضحاک چون به روستایی به نام «شفیه » رسید ایستاد، تعقیب کنندگان او را شناختند و رهایش کردند.

ماجرای «ضحاک بن عبدالله » در نوع خود بی نظیر است، او که تا دقایق پایانی حماسه عاشورا در کنار امام شمشیر زد و شماری از لشکریان خصم را از پای درآورد و از نزدیک شاهد صحنه مظلومیت خاندان رسالت بود، چگونه بر عاقبت نیکوی خود پشت پا زد و خود را از فیض شهادت در رکاب سالار شهیدان محروم ساخت! آری، او به دنیا دل بسته بود و اسبش نیز وسیله پیوند مجدد او به این زندگی ناپایدار و گذرا گردید ... : «ذلک بانهم استحبوا الحیوة الدنیا علی الآخرة.»

سفر زمینی به وان ترکیه

28 اسفند پس از حداقل یک ماه مطالعه و پیگیری تصمیم به سفر گرفتیم پس از جمع آوری وسایل وآمادگی کامل مبنی بر  اینکه ممکن است شب مرز بخوابیم یا گیر نیاوردن جا در طول مسیر ساعت 8 صبح از تهران به مقصد تبریز حرکت کردیم دوستانی که تو این زمان در جاده بودند می توانند شهادت بدهند که برف و البته مه بسیار غلیظی که بعد از زنجان تا نزدیکی تبریز  ادامه داشت سفر های نوروزی را تحت الشعاع قرار داد.

مسجد حضرت عمر – وان

 

حدود ساعت 3 بعد از ظهرتبریز رسیدیم و پس از صرف ناهار که پیشنهاد می کنم ایل گلی نباشد( بعلت کیفیت نسبتا پایین و قیمت بسیار بالا) تصمیم گرفتیم شب راخوی استراحت کنیم . به هرحال از سمت مرند به سمت خوی رفتیم که جاده دسترسی آن به نسبت اتوبان تهران تبریز خطر ناک تر و خرابتر بود .

البته دوستانی که بار اول این مسیر را می پیمایند توجه داشته باشند که خروجی خوی را رد نکنند چرا که از مرز بازرگان سر در می آرند . پس از مستقر شدن ،به دنبال بلیط ون جهت عزیمت به وان به ترمینال خوی مراجعه کردم اما گفتند که تا ده فروردین کلیه ون ها پر است و اگر قصد عزیمت به وان رادارید بایستی به جای پرداخت نفری 40 هزار تومان رقمی بالاتر پرداخت کنید گروهی هم می گفتند که پارکینگ مرز رازی امن نیست و ممکن است تجهیزات داخل خودرو سرقت شود.

 

 

به هرحال پس از پیگیری تصمیم گرفتیم با خودرو شخصی به مرز مراجعه کنیم. صبح ساعت 7:30 از خوی حرکت و حدود ساعت 8:30 مرز بودیم البته جاده دسترسی خوی به قطور جاده ای کوهستانی  زیبا و بکر بود البته در بعضی جاها رانش زمین جاده رو ناهموار کرده بود.

به هرحال پس از پارک ماشین در مرز به سمت گمرگ حرکت کردیم این نکته را یادم رفت که در خوی بصورت اینترنتی هتل رو رزرو کرده بودم. برای پرداخت عوارض خروجی و شهرداری قطور بایستی مبلغ نفری 27 هزار تومان پرداخت میکردیم که بعلت بسته بودن بانک و شلوغی باپرداخت نفری 3 هزار تومان بیشتر فیشها رو از دلالان دریافت کردیم.

 

 

پس از طی صف نسبتا طولانی ایران و ترکیه ساعت 10:30 سوار ونهای ترکیه که با پرداخت 20 لیر شما رو به وان می برد شدیم. البته همون ابتدای ورود ندانستن زبان ترکی از طرف ما و ندانستن زبان فارسی و انگلیسی از طرف ترکها یه کم سردرگممون کرده بود. به هرحال حدود ساعت 12 وان و اتاق هتل بودیم. جاده رازی به وان بسیار زیبا بود .

ابتدای شهر چیزی که بسیار جلب توجه میکرد مراکز خرید عمده وان بود.به هرحال ما 4 شب و 5 روز دروان نفهمیدیم چگونه گذشت. دریاچه وان یکی از بکر ترین مناظر وان بود با اون منظره مرغهای دریایی که پیشنهاد می کنم از دست ندهیدش.

امیدوارم که در خرداد و شهریور هم سفری به این شهر زیبا با مردمان خونگرم و غذاهای خوشمزه آن داشته باشیم. و البته ماشین هم در مرز دست نخورده بود و هیچ مشکلی وجود نداشت

سفر زمینی به ارمنستان

bahr7

خاطرات سفر زمینی به ارمنستان

۱:سفر از تهران تا مرز نوردوز
ساعت ۹ صبح از تهران به سمت تبریز حرکت کردیم و پس از تقریبا ۶ تا ۷ ساعت رانندگی در اتوبان به شهر تبریز رسیدیم،بعد از استراحتی کوتاه از طریق مرند -صوفیان به سمت جلفا حرکت کردیم که مسیر اتوبانی نبود ولی جاده ای با آسفالت مناسب بود پس از طی تقریبا  3 ساعت به شهر جلفا رسیدیم اونجا مرز نخجوان و ایران هست ولی برای رفتن به ارمنستان بایستی ۳۰ الی ۴۰ کیلومتر هم عرض  رودخانه ارس طی کنید تا به مرز زمینی ایران و ارمنستان یا مرز نوردوز برسید.

فقط یادتون باشه نوردوز پمپ بنزین نداره وبایستی قبل از نوردوز بنزین بزنید ولی چون ما قصد سفر با ماشین شخصی به ایروان نداشتیم خیلی بنزین برامون مهم نبود،این رو هم عرض کنم که جاده جلفا نوردوز در عین زیبایی ،جاده ایی باریک و پر پیچ و خم است که بایستی حتما احتیاط را رعایت کنید ،پس از رسیدن به نوردوز ۳ گروه آدم به استقبالتون می آیند


دلالان ارز
فروشندگان سیم کارت ارمنی
دلالان پارکینگ


دلالان ارز ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ هزار درام(واحد پول ارمنستان درام است که معادل هر ۱۰۰۰ درام=۷۷۰۰ تومان) کمتر با شما حساب می کنند که پیشنهاد می کنم از صرافی داخل پاسگاه مرزی یا شهر ایروان پولتون را چنج کنید در ضمن در شهر ایروان برای چنچ کردن پول نیاز به صرافی ندارید معمولا اکثر پاساژها و فروشگا های بزرگ کانتری برای چنج پول تعبیه کرده اند


–  درباره فروشندگان سیم کارت پیشنهاد می کنم از سیم کار تهای مرز خرید کنید که قیمتشون بین ۹ تا ۱۰ و نهایت ۱۲ هزار تومان متغییر است،اینترنت ۴Gهم دارد فقط از فروشنده بخواهید سیم کارت را براتون راه ندازی کنند


-درباره پارکینگ با توجه به اطلاعاتی که از کانال سفر زمینی به ترکیه داشتم از پارکینگ رو باز نوردوز استفاده کردم که ساعتی ۵۰۰ تومان بود و برای یک روز ۱۲ هزار تومان پرداخت کردم.البته اونجا کسانی بودند که پارکینگ مسقف با همین قیمت ارایه می کردند که البته من اعتماد نکردم و سعی کردم از پارکینگ رسمی مرز استفاده کنم


 2:مرز نوردوز تا ایروان
برای عبور از مرز ایروان نیاز به پرداخت ۲۵۰۰۰ هزار تومان خروجی دارید که داخل مرز میتوانید در شعبه بانک ملی مستقر در آنجا پرداخت کنید.پس از پرداخت و طی کردن تشریفات گمرکی از مرز ایران خارج میشوید و رودخانه ارس و پل ارس رو طی می کنید تا به ایستگاه مرزی ارمنستان میرسید اونجا هم تشریفاتش پس از برداشتن ویزا شبیه ترکیه شده است و تقریبا بدون دغدغه خاصی از مرز عبور میکنید،مرزبانان هم فارسی -ارمنی تقریبا مسلط صحبت می کنند فقط حواستون باشه هرگونه مواد مخدر حتی اگر قرص کدئین دار هم باشد شامل زندان و مجازاتهایی در خاک ارمنستان است،دوستانی هم که سیگار مصرف می کنند نگران نباشند قیمت سیگار در ارمنستان از ایران ارزانتر و با کیفیتر است و ته پاکتشون هم قیمت سیگار درج شده است


پس از عبور از مرز رانندگان تاکسی ارمنی به استقبالتون می آیند،صبر کنید و توجه به فارسی صحبت کردن بعضی هاشون نکنید از مرز کامل خارج شوید و اونوقت صف طویل ماشینهای مدل بالای ارمنی که منتظر ماشین هستند رو مشاهده می کنید و قدرت انتخابتون رو بالا میبرید،هزینه از نوردوز تا ایروان ۴۰۰۰۰ هزار درام تا ۵۰۰۰۰ هزار درام یا ۱۰۰ دلار تا ۱۱۰ دلار است مواظب باشید بیشتر یا کمتر حساب نکنند،چرا کمتر؟ چون ممکن است وسط راه به بهانه خرابی ماشین یا هزینه ناهار ۲۰ دلار تخفیف گرفته شده رو بیشتر پرداخت کنید،بهر حال با کمی چونه زدن یک میتسوبیشی با قیمت ۱۰۵ دلار کرایه و جاده پرپیچ و خم،خطرناک و لی زیبایی رو طی کردیم (بین ۵ تا ۶ ساعت) ،رستورانهای بین راهی بسیار گرانند واگر قصد خرید دارید حتما درام زیادی همراه داشته باشید ولی قیمت نوشابه،ساندویج و بستنی بین راه خیلی با ایران متفاوت نیست.

توجه داشته باشید ماشین رو دربست کرایه کرده اید پس هرجا صلاح دونستید میتونید ماشین را نگه دارید و از طبیعت بکر جاده لذت ببرید،در مسیر حرکت به شهر زیبای کاپان میرسید که پیشنهاد می کنم اونجا یه قهوه یا نوشیدنی سبکی میل کنید،برای سفارش هم خیلی نگران ندانستن زبان نباشید جوانان ارمنی انگلیسی مسلط هستند و سن بالاهاشون هم فارسی ارمنی رو می فهمند و خیلی نگرانی بابت زبان ندارید

ایروان
پس از طی مسافتی ۶ ساعته در جاده های پر پیچ و خم و شکر اینکه خوب شد با ماشین شخصی این مسیر رو نیومدم به ایروان رسیدیم،شهری زیبا که دارای دوبافت است بافت قدیم که مربوط به شوروی سابق است و بافت جدید که دارای پاساژها و مغازه های زیبا و مدرن و هتلهای عالی هست،من از تهران با توجه فصل شلوغ ارمنستان هتل ۴ ستاره هرازدان رو شبی ۱۰۰ دلار برای خودم ،همسرم و فرزند ۶ ساله ام به مدت ۳ شب رزرو کرده بودم.لذا مشکلی نبود و راننده ما رو در هتل پیاده کرد(این رو عرض کنم که همون موقع با راننده برای برگشت صحبت نکنید،چون کرایه برگشت بعلت سرازیری بودن تا ۱۵ دلار کمتر است و قیمت بنزین در ایروان لیتری ۱ دلار است)
پیشنهاد میکنم همون عصر که رسیدید پس از استراحت یه سر به میدان جمهوری ارمنستان و هزار پله ایروان بزنید

 

توجه بکنید اگر هتل براتون ماشین بفرسته برای طی یک مسیر کوتاه بایستی ۳هزار درام نزدیک ۲۲ هزارتومان بپردازید ولی یه کم پیاده روی کنید تاکسی های دربیتی تو خیابون ایستاده اند وبا قیمت ۱۰۰۰ درام شما راداخل شهر ایروان به هر آدرسی می رسونند
از اینجا به بعد سلیقه ای است گروهی دوست دارند از جاذبه های گردشگری ارمنستان و نقاط تاریخی استفاده کنند و گروهی دیگر دوست دارند از دیسکوها ی ارمنستان استفاده کنند لذا تنها جاهایی رو که رفتم رو عرض می کنم
کلیسای اچمیازین که پیشنهاد میشه حتما روز یکشنبه اونجا برید و از مراسم مذهبی ،دعاهای ربانی ،و غسل تعمید مسیحیان لذت ببرید (قیمت تاکسی دربستی کل روز ،تاکید می کنم کل روز ۲۰۰۰۰ هزار درام است)


دریاچه سوان-دره گلها -تله کابین-کرایه ماشین ۴۰۰۰۰ هزار درام برای کل روز و همه مسیر های ذکر شده است،دریاچه سوان طبیعت بکر و زیبایی دارد

 

اما قیمت غذا اونجا بسیار گرانتر از داخل ارمنستان است البته پیشنهاد می کنم ماهی ایشخان سوان (قیمت بین ۵ تا ۶ هزار درام) وخرچنگ (۶ تا ۷ هزار درام)اونجا رو حتما تست کنید

قیمت تله کابین نفری ۲۰۰۰ درام و قیمت کشتی برای ۲۰ دقیقه گشت ۱۰۰۰ درام است که البته بچه ها معاف از بلیط کشتی هستند


و در نهایت با کوله باری از تجربه زمینی سفر به ارمنستان و چمدانی سبک  به ایران برگشتیم

وقتی یکی را دوست دارید

 

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوھایتان آرزوھای اوست.



وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی ھم عشق می ورزید.



وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنھایی برایتان بی معناست.



وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.



وقتی یکی را دوست دارید، ناخودآگاه برایش احترام خاصی قائل ھستید.



وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.



وقتی یکی را دوست دارید، ھر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.



وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.




وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.



وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.



وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بھترین خواھد بود اگر چه در واقع چنین نباشد.



وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ھا برایتان آسان و دلخوشی ھای زندگی تان فراوان

 می شوند.



وقتی یکی را دوست دارید، به ھمه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوھای تان را آسان

 می شمارید.



وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش

 می رسید.



وقتی یکی را دوست دارید، شادی هایش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی هایش برایتان

سنگین ترین غم دنیاست

ایران با تمام اقوامش زیباست  !!!

 

 

ایران با تمام اقوامش زیباست 

 

یه روز یه رشتیه در مخالفت با نفوذ بیگانگان در کشورمون قیام مسلحانه می کنه ولی  هرگز حاضرنمیشه با سرباز ایرانی بجنگه

اون رشتی وطن دوست و با غیرت رو با نام میرزا کوچک خان جنگلی میشناسیم

 

یه روز یه ترکـــه میره جبهه ، بعد از یه مدت فرمانده میشه

یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش

 جواب میده کدوم داداشم؟! اینجا همه داداش من هستن

 اون ترکـــه تا زنده بود جنگید و به داداش های شهیدش ملحق شد

  اون ترکـــه کسی نبود جز مهدی باکری

یه روز یه رشتیه با گویش کاملا رشتی که زمانی رییس دانشگاه ملی ایران ( بهشتی ) بود ، پایه گذار دانشگاه صنعتی آریامهر ( شریف ) میشه ولی عشقی عجیب به تربیت فرزندان ایران دلیل همیشگی اون برای حضورش در دبیرستان البرز بود

اون رشتیه نخستین دکترای ریاضی ایران یعنی دکتر محمدعلی مجتهدی بوده

 

 یه روز یه ترکـــه اولین عمل جراحی قلب و کلیه رو تو ایران می کنه

 بعد مجله وارلیق رو منتشر می کنه, جایزه بهترین پزشکم دریافت می کنه

  اون شخص کسی نیست جز پروفسور جواد هییت 

 

 یه روز یه ترکـــه پایه گذار منطق فازی در دنیا میشه، که مبنای علمی و اساس ساخت هوشمصنوعی و سیستم های کنترل پیشرفته امروز رو تشکیل میده

  اسم اون ترکـــه دکتر لطفی زاده بوده

 

یه روز یه  ترکه که لهجه خیلی غلیط ترکی هم داشته سپر حرارتی ماه نشین آپولو ۱۱ رو  طراحی میکنه تا نخستین انسانهایی که پا بر ماه گذاشتند در بازگشت به جو زمین خاکستر نشن . البته ماه نشینهای بعدی هم از این سپر استفاده کردند 

اون ترکه همون دکتراعتمادی دانشمند برجسته ایرانی در ناسا بوده

 

   ایران با تمام اقوامش زیباست

زامبی  (حرفهای خودمونی فرورتیش رضوانیه)

برگی از نوشته های فرورتیش رضوانیه

 (لزوما نوشته های ایشان مورد تایید اینجانب نیست و معتقدم مقایسه مردم ایران و زامبی ها خیلی بی انصافی هست اما از این جور آدمها دورو برمان کم نداریم.

 متن  رو بخونید با من هم عقیده می شوید. با تشکر محمد مهدی شادبهر)

یک چراغ جادو را مقابل مردم دنیا بگیرید و به آنها بگویید که غول داخل آن یک آرزویشان را برآورده می‌کند. هر فردی از هر کشوری آرزوی متفاوت خواهد داشت. یکی بوگاتی می‌خواهد و دیگری کشتی تفریحی دوست دارد، یکی می‌گوید هواپیمای شخصی و یکی کاخی بزرگ را طلب می‌کند و یکی هم می‌خواهد صاحب یک سایت مانند فیس‌بوک باشد و شاید کسی هم می‌خواهد نخستین فضانوردی باشد که قدم روی مریخ گذاشته است.

حالا همان چراغ جادو را مقابل مردم ایران بگیر. نفر نخست پول زیاد می‌خواهد، آن یکی پول فراوان می‌خواهد، یکی دیگر پول هنگفت می‌خواهد، آن یکی 3000 میلیارد طلب می‌کند و یکی دیگر می‌گوید می‌خواهد بین فامیل پولدارترین باشد و هرگز ثروت کسی از او بالاتر نرود.

بیشتر مردم ایران، آرزویی ندارند. آنها می‌خواهند هر مشکلی را با پول حل کنند و هر چیزی را با سرمایه‌گذاری مستقیم مالی به دست بیاورند. آنها حتی اگر سلامتی یکی از اعضای خانواده‌شان را می‌خواهند، با خدا و بزرگان معامله مالی می‌کنند: «اگر شفا پیدا کند، 500 تومن می‌گذارم کنار…». تعریف خیلی از آنها از «نذر کردن»، ارائه پیشنهاد مالی به آسمان است. کسی نذر نمی‌کند که اگر مشکلش حل شد، بعد از آن تا جایی که می‌تواند دروغ‌گویی یا غیبت کردن را کنار بگذارد. آنها برای ادای نذر خود گوسفند می‌کشند و گوشت آن را میان چند خانواده پولدارتر از خودشان تقسیم می‌کنند و کله‌پاچه‌اش را هم صبح نخستین روز تعطیل با خوشحالی و سنگک تازه میل می‌کنند.

اگر می‌خواهند بقیه دوست‌شان داشته باشند، خودشان را پولدار جلوه می‌دهند و اتومبیل‌های مدل بالا سوار می‌شوند تا دیگران عاشق‌شان شوند. آنها می‌دانند اگر دوست و فامیل احساس کنند که وضع‌شان مناسب نیست، طردشان می‌کنند؛ پس وانمود می‌کنند که دغدغه مالی ندارند. وقتی توی میهمانی می‌نشینند، درباره قیمت جدید خودروها می‌پرسند و می‌گویند که قصد دارند یکی بخرند، اما این در حالی است که هرگز پولی برای این کار ندارند. آنها چنان در پی چشم‌وهم‌چشمی هستند که یک کارگر ساده کارخانه خانه پدری خود را می‌فروشد و به اجاره‌نشینی روی می‌آورد تا همسرش بتواند به فامیل خود بگوید که سانتافه سوار می‌شوند.

بیشتر مردم ایران تاجران خانگی هستند. آنها طلای اندوخته دارند، دلار و یورو خریده‌اند یا در پی افزایش سود حساب بانکی خود هستند، پس هر روز در سه نوبت صبح، ظهر و عصر، قیمت ارز و سکه را پیگیری می‌کنند و با شنیدن آن سوت می‌کشند و نچ‌نچ می‌کنند، چون نگران سرمایه خود هستند.

مردم ایران آرامش ندارند. آنها به این اعتقاد ندارند که هر کسی باید هماهنگ با درآمد خود زندگی کند. آنها ابتدا یخچال سایدبای ساید را نمادی از ثروت می‌دانستند و سپس به تلویزیون‌های تخت روی آوردند.

بسیاری از مردم ایران ماهانه قسط خانه و اتومبیل و وسایل الکترونیکی را می‌پردازند که به آن نیازی ندارند. آنها پارکینگ ندارند، اما اتومبیل گران‌قیمت می‌خرند و نیمه‌شب با شنیدن صدای آژیر دزدگیر از خواب می‌پرند و با عجله خودشان را به پشت پنجره می‌رسانند و پایین را نگاه می‌کنند.

مردم ایران، ثروتمندترین ملت جهان هستند، اما همیشه ناله می‌کنند که پول ندارند. آن‌ها خودروهای مدرن را به دو برابر قیمت آن در جهان می‌خرند و جدیدترین گوشی‌های موبایل و تبلت‌ها را به دست می‌گیرند. در عسلویه، گوشی‌های کارگران از موبایل مهندسان جدیدتر و گران‌تر است.

مردم ایران مانند زامبی‌ها زندگی می‌کنند. زامبی، انسانی است که هدف و آرزو ندارد و فقط صبح را به شب می‌رساند و شب خود را به صبح روز بعد پیوند می‌زند. زامبی، معنای عشق و دوست داشتن را نمی‌فهمد. همان زامبی‌ها پشت میز می‌نشینند تا برای دیگران تصمیم بگیرند.

چیزی که مردم ایران آن را «زندگی» معنی کرده‌اند، زندگی نیست. آنها یکدیگر را دوست ندارد. بیشتر آنها زامبی هستند. زامبی‌ها، پول‌پرست‌هایی هستند که روی هر چیزی قیمت می‌گذارند و زندگی را فقط از زیر گلو تا سر زانوهایشان می‌بینند.

فقط زامبی‌ها هستند که در استادیوم و پارک به تماشای اعدام می‌نشینند. زامبی‌ها هستند که وقتی پشت فرمان اتومبیل می‌نشینند وحشی می‌شوند و با خوی حیوانی خود رانندگی می‌کنند. تنها زامبی‌ها هستند که کارخانه تاسیس می‌کنند و آب کاه را داخل شیشه می‌ریزند و به جای آبلیمو روانه بازار می‌کنند. زامبی‌ها هستند که پراید را تولید می‌کنند و می‌خرند و سوار می‌شوند و خودشان و دیگران را می‌کشند. زامبی‌ها، کودکان را نمی‌بینند و نمی‌خواهند به این اهمیت بدهند که فکر و شعور و استعداد فرزندان‌شان چطور رشد خواهد کرد.

بعد از 14 سال خبرنگاری، از کشتن بزرگسالان زامبی خسته شده‌ام. می‌خواهم تلاش کنم تا کودکان امروز، زامبی‌های آینده نباشند. به همین دلیل از 23 بهمن‌ماه شغلم را تغییر می‌دهم تا بتوانم با تمام توان و انرژی که دارم، برای بچه‌ها وقت بگذارم. تمام تجربیاتی که در این سال‌ها کسب کردم را در این راه به کار می‌گیرم تا کودکان زامبی نشوند.

می‌دانم که زامبی‌ها مقابل من ایستادگی خواهند کرد، اما شات‌گان برای همین مواقع ساخته شده است.

 

 

شیر نر

 
 
 
شير ورفقاش نشسته بودن گپ میزدن  بين صحبتاشون اقا شيره يه نگا به ساعتش ميندازه و ميگه اوه اوه ساعت ١٢ شد من بايد برم خونه خانم خونه منتظرمه ، گاو پوزخندي ميزنه و ميگه: زن ذليلو نگا .ادعاتم ميشه سلطان جنگلي؟
شير لبخند تلخي ميزنه و ميگه: تو خونه يه 'شير' منتظر منه نه يه 'گاوي ' مثل تو!

ابوالفضل آقا خانی

گفتگوی صمیمانه اینجانب با ابوالفضل آقاخانی مجری تلویزیون و گوینده رادیو


 

نامش ابوالفضل است و اين نام را بهترين نام دنيا مي داند ، شوخ طبع و پرانرژي است با كمي چاشني شيطنت ، گويي كودك درونش هنوز بیدار است  ، رو راستي و صداقت در لابلاي كلمات و جملاتش پیداست ، حب وطن دارد و  عاشقانه نام شهر و ديارش را مي برد ، اين روزها سرش حسابي شلوغ است چون سري تو سرها درآورده و محبوب دلها شده و خوشحال است از اين كه خودش را پيدا كرده ... او ابوالفضل آقاخاني مجري تلويزيون ، گوينده راديو و خواننده كاشاني است که به بهانه قبول سردبیری رادیو فصلی توسط اینجانب وقتش را به من داده است

* آقا ابوالفضل خودتان را بيشتر براي مخاطبان ما معرفي كنيد : 

من ابوالفضل آقاخانی متولد 11 فروردین 1361 هستم 30 سال و 8 ماه سن دارم ، متولد شهر عشق و صفا کاشان هستم ، هنوز مجردم ،

* برنامه هايي هست كه این روزها با اجراي شما از صداوسيما پخش بشود ؟

بله ، گوينده راديو فصلي یک هفته در میان ( كه البته روی موج  105.5 FM  در تهران و شهرهاي اطراف پخش مي شود و از طريق گيرنده هاي ديجيتال ستاپ باکس هم در تمام كشور قابل دريافت است ) ، مجري برنامه زنده مسابقه دوراهي در روزهاي يكشنبه و سه شنبه  ، برنامه علامت سئوال که روزهاي فرد و برنامه عصر خانواده كه روزهاي شنبه از شبكه دو سیما پخش مي شود.

* چطور گوينده و مجري شديد ؟ 

ماجرای ورود من به عرصه اجرا و گویندگی مفصل و جذاب است و در این مجال نمی گنجد اما خدا کمک کرد چون به سختی وارد این کار شدم ، در اوايل سال 1385 پس از یک سال و نیم همکاری با گروه مستندسازی در تهران ، از طريق دوستی كه با كارها و علاقه هاي من آشنا شده بود به صداوسیما رفتم و به ساختمان رادیو مراجعه کردم .

* به رغم آن كه در راديو و تلويزيون فعاليت هاي زيادي داشته ايد اما در اين چند ماه با راديو فصلي محبوب شديد قبول داريد ؟

اجراهاي من در راديو  بيشتر مذهبي و آييني بود گرچه سعي مي كردم تا حدي آن را شاد اجرا كنم ولي با اين حال اجراي برنامه هاي معارفي شرايط خاص خودش را دارد ، حتي من مجري برنامه راه شب هم بوده ام و چون توليد و پخش اين برنامه يك شب در هفته در اختيار گروه انديشه و معارف راديو ايران بود باز اجراي اين برنامه رویکردی خاص داشت ، اما در راديو فصلي اتفاق خوبي براي من افتاد و آن اجراهاي طنز و شادي آفرين بود كه هم خودم را راضي كرد و ان شاالله شنوندگان را هم راضي كرده باشد.

* چطور به راديو فصلي رفتيد ؟ 

يكي از عوامل برنامه ساز ، برنامه ها و گپ و گفت هاي من را ديده و پسنديده بود و با توجه به این که این رادیو رویکرد شاد و طنز و سرگرم کننده داشت باعث شد به راديو فصلي دعوت بشوم ، شرايط خيلي خوبي پيش آمد و در واقع من در راديو فصلي خودم را پيدا كردم و افتخار می کنم در مراسم اختتامیه فصل تابستان اين راديو مورد لطف و محبت مجریان نمونه و محبوب راديو قرار گرفتم .

* قبل از راديو فصلي بهترين اجراهاي راديويي شما در كدام شبكه راديو بود ؟ 

به مدت 6 سال به عنوان مجری ویژه برنامه زنده رادیو ایران در نمایشگاه سراسری قرآن كريم سعی کردم خنده و شادی را آن هم در ماه مبارک رمضان به چهره شنوندگان و بازدیدکنندگان نمایشگاه بنشانم و در اين 6 سال از سوي مديران خودم و مردم خيلي تشويق شدم .    .

* بهترين اجراها و گويندگي هاي راديو و تلويزيوني شما در چه برنامه هايي بوده ؟

اجرا و  گويندگي در راديو فصلي را از بهترين كارهاي راديويي خودم مي دانم * بهترين مجري گوينده كنار شما كه در اجراهاي مشترك مكمل هم هستيد كيست ؟

در راديو خانم جعفرپور ، من با خيلي ها اجراي مشترك داشته ام ولي خانم جعفرپور از هر حيث بهترين همراهي و همكاري را با من داشته است ، در تلويزيون هم محمد قاسمي و جالب اين كه  قبل از اين كه با هم اجراي مشترك داشته باشيم آرزو نمی کردیم با هم كار كنيم ولي الان همكار و دوست بسيار صميمي هستيم و كار كردن در كنار او براي من خیلی راحت است .  

* در آخر اگر حرف و صحبتي خطاب به كاشاني ها داريد با آنها درميان بگذاريد :

هر وقت اسم كاشان را مي شنوم خيلي احساس خوبي به من دست مي دهد ته لهجه اي هم كه هنوز دارم به خاطر اين است كه من هنوز گويش و لحن كاشاني را در خانه و خانواده كنار نگذاشته ام ، در اینجا به همشهریان خوبم عرض می کنم که عزيزان من شهر ما شهر بزرگي است و خاستگاه تمدن هفت هزارساله است و هم اينك نيز به لحاظ اقتصادي ، فرهنگي و علمي از شهرهاي مهم كشور محسوب مي شود لذا بايد دست به دست هم دهيم تا رتبه و موقعيت كشوري شهرمان را ارتقا دهيم دوستتان دارم خدا پشت و پناه شما باشد  .